بابام روز اول که زلزله ها شروع شد سومی رو رسید خونه...بعد شروع کرد نماز آیات خوندن که چارمی هم وسط نمازش اومد...بعد خب از اون روز هی پس لرزه س که میاد...و طبیعتاً هی نماز آیاته که بابای من میخونه...منم نگه داشتم وختی تموم شد با یه نماز آیات سر و تهشو هم بیارم
بعد یه بار عموم تهران بوده ماه رمضون بعد هی میبینه همه جا صفه واسه حلیم...یه جا میره بخره بخوره ببینه چیه آخه این حلیم؟...بعد یه قاشق که همونجوری بدون روغن و شکر و دارچین میذاره دهنش همونو هم به زور قورت میده...میگم خب عموی عزیزتر از جاااانننن حلیم خوردن آداب دارد...ترکای اینجا در این حد از حلیم خبر ندارناااا
یه چی بگم دلتون کباب شه؟...ترکای اینجا به حلیم اعتقادی ندارن!...ینی یه چیکه حلیم یافت می نشود...بعد من ماه رمضونی یه قاشق حلیم هم نخوردم...هق هق هق...اون روز مامانم داش میپخت ها نمیدونم چی شد...بذا برم استعلام بگیرم ازش بیام
بعد از گذاشتن نت قبلی به عنوان استاتوس جیتاک بازتاب ها اینا بود..."آره خداییش خیلی ترسناک بود"..."آقو قلبمون اومد تو یقه مون"..."از استرس کنکور لیسانسمم بیشتر بود"...یییی
صب ساعت شیش و نیم داشتم چت میکردم بعد زلزله اومد...پی ام دادم که داره زلزله میاد باز...و بعدش دی سی شد اینترنت...بنده خدا فک کرد من مردم دیگه...زهرا رو هم سکته داد حتی...باز خوبه موبایل قطع نشده بود اسمس زهرا رسید و تونستم جواب بدم...ولی بد سکته دادم
خیلی عصبی و بغضی هستم...وقتی خبرای کشته شده یا زخمیا رو میشنوم شاید چون موج زلزله تا اینجا هم اومده بود انقد عصبیم...چون ممکن بود خودمون الآن عزیزی از دست داده بودیم...یا عزیزمون زیر آوار بود...الآن بگم خدایا شکرت من زنده م و همه زنده ن و نگرانی یی ندارم؟...بگم خدایا شکرت مرکزش اینجا نبوده و اهر بوده؟
افطار خانواده پدری مهمون دخترعمه م بودیم...بعد دارم جو میدم که الآن اگه دوباره زلزله بیاد نسل فلانیا(فامیلیمون) در جا منقرض میشه...سریع حاضرجوابان جواب میدن که نه امیر و احسان نیستن...اون یکی از اونور میگه امین هم نیست...دوباره میگه علی هم نیست...خلاصه خیالمو راحت کردن که کلی ادامه دهنده نسل داریم
اونروز به همکارم میگم من پسورد اینترنت بانکم باطل شده بیزحمت سی تومن بریز به حساب بورسم...بعد از اینکه ریخته میگم سی تومنو بالا کشیدم لازم نداشتم...میگه آره آره باهاش برو آنتالیا!...میگم پس برو بیزحمت یه سی تومن دیگه هم بریز یکیو هم بزنم زیر بغلم دوتایی بریم
میگم بهش بشین احیا نگه دار یه وخ خواسته ای داشتی از خدا روت بشه بشینی احیا نگه داری...من که با این تز میخوام بشینم دعا معا بخونم...بعد از هرهر و کرکر میفرمان با خدام ترید میکنی؟
اعتراف میکنم من بچگی همیشه فکر میکردم مشروح اخبار ینی خلاصه ش...و هر روز ساعت 2 که بابام اخبار گوش میداد از بابام میپرسیدم مشروحش رو نگاه میکنه فقط آیا؟...و بابام با لبخند ژکوندی تأیید میفرمودن...و من ابلهههه خوشحال میشدم
صب ساعت ده اومده میگه میشه بوست کنم؟...منم خواب بودم...پاشدم بغلش کردم بوسش کردم دوباره خوابیدم...ساعت یازده از خواب بیدار شدم...تو اون یه ساعت خواب انقد در موردش خواب دیده بودم که شک کردم واقعاً اومده همچین چیزی گفته یا نه
بابام پن شنبه از مکه برمیگرده...بعد من خوشال بودم که میریم استقبالش ارومیه و من روزه مو میخورم...بعد کاشف به عمل اومد که بابام گفته نیاید فرودگاه من با خود کاروان برمیگردم...بعد هنوز من امید داشتم که تا فلان جا هم اگه بریم میشه روزه رو خورد...امروز مامانم گف زهی خیال باطل که میان ترمینال و تمام امییییدهای منو ناامید کرد واسه یه روز استراحت این وسط...هق هق هق