nafas71
لیلی زیر درخت انار نشست.درخت انار عاشق شد.گل داد.سرخ سرخ...گلها انار شد.داغ داغ...هر اناری هزار تا دانه داشت.دانه ها عاشق بودند.دانه ها توی انار جا نمیشدند.انار کوچک بود...دانه ها ترکیدند.انار ترک برداشت....خون انار روی دست لیلی چکید.لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.مجنون به لیلی اش رسید.....خدا گفت:راز رسیدن فقط همین بود.....کافی است انار دلت ترک بخورد.....
nafas71
...من حق نداشتم هیچ احساسی یا هیچ خوش قلبی ای از خودم بروز دهم.و سعی کردم دوباره گوش بدهم.چون دادستان حالا داشت از روح من حرف می زد.به آقایان هیئت منصفه گفت روح مرا کاویده وهیچ چیز پیدا نکرده. گفت حقیقت این است که من اصلا روح ندارم.هیچ انسانی در وجود من نیست و هیچ یک از آن اصول اخلاقی که در دل انسانهاست در دل من وجود ندارد....
nafas71
باور نمی کنم....عشق منی هنوز....گاهی به قلب من....سر میزنی هنوز....
nafas71
اگرچه هیچ کس نیومد...سری به تنهاییت نزد....اما تو کوه درد باش....طاقت بیار و مرد باش...
لیلی نام تمام دختران سرزمین من است-عرفان نظر آهاری
13 سال و 1 ماه و 9 روز و 4 ساعت و 40 دقيقه قبلچه کتابا خوبی معرفی میکنی یادم باشه یه سری یه لیست ازت بگیرم
13 سال و 1 ماه و 9 روز و 4 ساعت و 32 دقيقه قبلشما لطف دارید....در خدمتم....
13 سال و 1 ماه و 9 روز و 4 ساعت و 30 دقيقه قبل