nafas71
می خواهم گوش باد را بگیرم....که این همه در موهایت نپیچد....و با زندگی ام بازی نکند...
nafas71
....فردا صبح انسان به کوچه می آید و درختان از ترس پشت گنجشک ها پنهان می شوند...
nafas71
مگر نمی شود آدم اسیر نقشی شود که خود در انداخته و آنقدر به دختر نقاشی اش دل بدهد که او را دلدار خود کند؟ و مگر خدا عاشق مخلوقش نیست و عاقبت او را به ستایش خود وا نمی دارد؟ اما مگر کسی باور می کند؟
nafas71
سایه من خیلی پر رنگ تر و دقیق تر از جسم حقیقی من به دیوار افتاده بود.سایه ام حقیقی تر از وجودم شده بود:گویا پیر مرد خنزر پنزری.مرد قصاب.ننجون و زن لکاته ام همه سایه های من بوده اند.سایه هایی که من میان آنها محبوس بوده ام.در این وقت شبیه یک جغد شده بودم. ولی ناله های من در گلویم گیر کرده بود و به شکل لکه های خون آنها را تف میکردم.شاید جغد هم مرضی دارد که مثل من فکر میکند.....سایه ام به دیوار درست شبیه جغد شده بود و با حالت خمیده نوشته های مرا به دقت می خواند.حتما او خوب می فهمید....فقط او می توانست بفهمد.......

13 سال و 1 ماه و 18 روز و 1 ساعت و 30 دقيقه قبل
13 سال و 1 ماه و 18 روز و 1 ساعت و 28 دقيقه قبل