به این نتیجه رسیدم اگر یکی بیاد بهم بگه : تو اگر معدلت اینقدر بیاد واست یه جعبه لینا نخودی میگیرم ... و منم مطمئن باشم که همون یکی سر حرفش میمونه ، معدلمو اصن بیست میارم بجون خودم
من این روزا یه حال دیگه ای دارم همیشه هیچ وقت این طور نبودم همیشه نیمه ی خالیو می دیدم به فکر نیمه های پر نبودم همیشه فکر می کردم زمین پسته خدارو سوی قبله میشه پیدا کرد همین دیروز سمت این حوالی بود یکی در زد خدا رفتو درو وا کرد من این روزا یه حال دیگه ای دارم جهان من لباس تازه می پوشه من و تو دیگه تنها نیستیم چون که خدا با ما نشسته چای می نوشه من این روزا یه حال دیگه ای دارم جهان من لباس تازه می پوشه من و تو دیگه تنها نیستیم چون که خدا با ما نشسته چای می نوشه ملخ افتاده توی خرمن گندم منم مثله همه از کار بی کارم به جای داس شونه تو دستامه فقط به فکر گندم زار موهاتم اگه بارون به شیشه مشت می کوبه بیا اینجا بشین کنار این کرسی خدا با دست من دستاتو می گیره تو از چشم خدا حالمو می پرسی نه این که بی خیال مزرعه باشم دیگه از باد پاییزی نمی ترسم نگو این اسیاب از پایه ویرون شد خدا با ماست از چیزی نمی ترسم من این روزا یه حال دیگه ای دارم جهان من لباس تازه می پوشه من و تو دیگه تنها نیستیم چون که خدا با ما نشسته چای می نوشه من و تو دیگه تنها نیستیم چون که خدا با ما نشسته چای می نوشه in ahango

15 سال و 6 ماه و 14 روز و 20 ساعت و 4 دقيقه قبلظاهرا این لینا نخودی معجزه می کنه ها یادم باشه سر جاهازتم بزارم [!]م

15 سال و 6 ماه و 14 روز و 14 ساعت و 20 دقيقه قبلچه جالب اولین بار بودد املا جاهاز نوشتم واسه اینکه نخندی google گشتم
نقاش کوشولویی خب دیگه
تیپ بگ بهم میاد ، منو بیدارم نکن دلت میاد

15 سال و 6 ماه و 13 روز و 19 ساعت و 48 دقيقه قبل

15 سال و 6 ماه و 13 روز و 16 ساعت و 40 دقيقه قبل