@♪★☂sadaf_daryayi☂★♪ گاهی وقتها که روی نیمکت تنهایی ام می نشینم... آن زمان که چشمهایم پر از غوغای رها شدن است... تنها خواهش دلم حضور کسی است در کنار من... روی این نيمکت... نه کلامی می خواهم... نه نگاهی که محسور کند مرا... تنها صدای آرام بخش یک نفس کا[!]ت...
یکی از لذت هایی که دیگه نیست.... اینه که تاچن وقت پیش باشارژ هزارتومنی نودوخورده ای اس می دادیم ولی الان با همون شارژ فقط پنجاه وشش تا اس میشه داد(به خاطراینکه اس ام اس ده تومنی شونزده تومن شده) اگه باهام همدردی لایک کن..........................
روزهای من می ریزند .... به نرمی برگ های زرد... پاییز .... بی آنکه هر گز بخوانند ....با تمام موسیقی درونشان.... در رنگُ نور می میرند.....بهار من گذشته است بی آنکه بیاید (!)
سلام خوبي عزيزم
13 سال و 2 ماه و 15 روز و 2 ساعت و 14 دقيقه قبلمرسی که دنبالم کردی
12 سال و 11 ماه و 27 روز و 4 ساعت و 46 دقيقه قبل