نغمـــــه ی دل
داشتم از عشق برایش می گفتم فکر کرد قصه است خوابش برد
نغمـــــه ی دل
گفتم : بهــار خنده زد و گفت : « ای دریــغ ، دیگر بهـار رفته نمی آیـد گفتم : پــرنده گفت : « اینجا پرنده نیست ، اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست گفتم : درون چشم تو دیگر ... ؟ گفت : « هرگز نشان ز باده مستی دهنده نیست اینجا به جز سکــوت ، سکـوتی گــزنده نیــست »
نغمـــــه ی دل
داشتم تو پیاده رو میرفتم که یهو یه موتوری توی عابر پیاده با سرعت از بغلم رد شد و نزدیک بود بزنه به من! داد زدم اینجا عابر پیادَست ها!!! جواب داد اینجا ایرانه ها!!! حرفش تا حدی منطقی بود که کاملا قانع شدم!
نغمـــــه ی دل
ای که عشق را در وجودم نهادی و به من آموختی تنها عشقی حقیقی ست که به تو منتهی شود؛ و من آن را در دیدن عاشقانه هایت در سراسر دنیا یافتم، در سفر. عاشقانه دوستت دارم خدای من!
نغمـــــه ی دل
به همه میخندی با همه دست میدی دستتو میگیرم دستمو پس میدی... اما دوست دارم... پشته من بد میگی حرفه مردم میشم دستشو میگیری عشقه دوم میشم... اما دوست دارم... اما دوست دارم...
نغمـــــه ی دل
با « یکی بود یکی نبود » شروع میشود این قصه با یکی ماند یکی نماند، تمام. یکی، من بودم یا تو؛ مهم نیست مهم قصهایست که تمام میشود!
نغمـــــه ی دل
ناز و زیبایی تو ... ! طول تنهایی من ... ، عرض دلتنگی ما ... ، ...که چنین بـــالــاســت ... !؟ حجم اشکهایم را ... ، خودت محاسبه کن ... !
نغمـــــه ی دل
هر نفس می رسد از سینه ام این ناله به گوش كه در این خانه دلی هست به هیچش مفروش چون به هیچش نفروشم ؟ كه به هیچش نخرند هركه بار غم یاری نكشیده ست به دوش
نغمـــــه ی دل
ناگفته هایم زیاد است ازمن می خواهی برایت همه را بگویم اما…اشتیاقت همان چند دقیقه است حرفها بوی اندوه دارد به کلام دوم نرسیده خسته می شوی و می روی مثل همه و من می مانم و... تنهایی نامهربانی بی همزبانی راستی تو حرفهایت را برای که می زنی؟
نغمـــــه ی دل
یه وقتایی دیگه حسش نیست غصه بخوری رسما” غصه تو رو میخوره
نغمـــــه ی دل
خستهتر از آنم که لیوانی چای آرامم کند آغوش گرم ترا میخواهم در جنگلی ناشناس وقتی که آسمان از لابهلای شاخهها سرک میکشد ...
نغمـــــه ی دل
به حرمت نان و نمکی که با هم خوردیم
نان را تو ببر که راهت بلند است و طاقتت کوتاه
نمک را بگذار برای من
که می خواهم این زخم همیشه تازه بماند !
نغمـــــه ی دل
در همین حوالی کسانی هستند که تا دیروز میگفتند بدون تو نفس هم نمی توانند بکشند… اما حالا در آغوش دیگری نفس نفس می زنند…
سلام خوبي عزيزم
13 سال و 2 ماه و 16 روز و 13 ساعت و 47 دقيقه قبلمرسی که دنبالم کردی
12 سال و 11 ماه و 28 روز و 16 ساعت و 19 دقيقه قبل