نغمـــــه ی دل
داشتم از عشق برایش می گفتم فکر کرد قصه است خوابش برد
نغمـــــه ی دل
وقتے لبـפֿـنـــد مـے زنــد نیــوتـوטּ رآ نمـے فهمـґ! وقتے لبـפֿـنـــد مـے زنــد مطمئـטּ میشـم انـرژے بـوجـود مـے آیـد! وقتے لبـפֿـنـــد مـے زنــد جــآذبــﮧ هــآ دو چنـدآטּ مـے شـود ... وقتے لبـפֿـنـــد مـے زنــد فیـزیـڪ و شیمـے رآ در هـґ مے شڪند! همه مے گوینــد او فقـط لبـפֿـنـــد مـے زنــد! نمے دآننــد! وقتے لبـפֿـنـــد مـے زنــد ...
نغمـــــه ی دل
دوستان شبتون مهتابی ..... خدا نگهدار
نغمـــــه ی دل
"دنیا" بازیهایت را سرم در آوردی… گرفتنیها را گرفتی… دادنیها را ” ندادی " حسرتها را کاشتی… زخمها را زدی … دیگر بس است… چیزی نمانده بگذار آسوده بخوابم … "محتاج یک خواب بی بیدارم . .
نغمـــــه ی دل
آسمان عزیز ! کمی آرام بگیر ؛ من هی می خواهم فراموش کنم ، تو هی . . . اسم این کار تو باران نیست . . .
نغمـــــه ی دل
محو میشوم در تو . . . انگار که به چالش کشیده اند سیاهی صد سال تنهایی مرا چشمانت . .
نغمـــــه ی دل
خدا خیرت بدهد هوای آلوده صدایم که میگیرد چشمانم که میسوزد اشکم که میآید... همه را میاندازم گردن تو
نغمـــــه ی دل
میـــ گویند : زندان سرد استــ .. میـــ دانم .. این را من می فهمم .. که سالها در زندان زیسته ام .. من درونم سرد استـــ .. امروز پیش از همیشه . .
نغمـــــه ی دل
کـــاش مـــنــم مــعـــلــق در هــوا بـــودم نــه زمــیــن رو مــیــخوام نـه آســمــان را . . .
نغمـــــه ی دل
بنـــد دلـــم را به بند کفـــش هایت گـــره زده بودم که هر جـــا رفتـی دلــم را با خود ببری غــــافل از اینکه تو پـــا برهنـــه می روی و بی خبــــر . . .
نغمـــــه ی دل
روزگــارم را سـیـــاه کـــردنـــد میگـــوینـــد شـــب اســـت !...
نغمـــــه ی دل
بـــــــدترین کـــــــاری که یه نفــــــر می تــــــونه با دلــــــت بکنــــــه اینــــــــه کــــــــه باعــــــــث بشه...دیگه ذوق نکنی از بودن هیچکس
نغمـــــه ی دل
اخرین بغض مانده در کوچه پس کوچه های تلخ هق هقم این را برایت گلایه میکند.... نیامدی و انتظار امدنت برای همیشه در اغوش دلتنگی هایم به خواب رفت! نیامدی و خواب اشفته ام تعبیر نشد...از که گلایه کنم؟ از دلم؟
نغمـــــه ی دل
خداوند فرمود: عزرائیل برو این بدن رو قبض روح کن. عزرائیل اومد کنار این بدن نشست. خدا گفت: چرا شروع نمی کنی؟ عرض کرد: خدایا از کجای این بدن شروع کنم؟ فرمود: از سرش. گفت سرش اون قدر زخم داره. چشمش زخمه . دهان زخم ...(قربون پیشانی شکسته ات آقا جون) آب بهت ندادن؟ دید تمام بدن زخمه . عزرائیل نشست کنار. خدا گفت: چی شد؟ گفت: من نمی تونم! خدا فرمود: بیا کنار! این بدن تنها بدنیه که خودم باید قبض روح کنم.
سلام خوبي عزيزم
13 سال و 2 ماه و 13 روز و 4 ساعت و 37 دقيقه قبلمرسی که دنبالم کردی
12 سال و 11 ماه و 25 روز و 7 ساعت و 9 دقيقه قبل