nakesemehraboon
زمانی شعر می گفتم برای غربت باران ولی حالا.. خودم تنهاترم تنهاتر از باران..
nakesemehraboon
باران بهانه ای بود که زیر چتر من تا انتهای کوچه بیایی ای کاش.. نه کوچه انتها داشت و نه باران بند می آمد..
nakesemehraboon
دلم می خواست زمان را به عقب باز می گرداندم... نه برای اینکه آدمهایی که رفتند را باز گردانم برای اینکه نگذارم آنها بیایند...
nakesemehraboon
حکایت زندگیم شنیدنیست........ من عاشق او بودم او عاشق او........
nakesemehraboon
هر وقت دلم گرفت لبخد میزنم... به یاد کسی که برای لبخندش بارها دلم گرفت.
nakesemehraboon
محبت زیادے همیشه آدم ها را خراب مے کند، گاهے آدم ها مے روند نه برای اینکه دلیلے براے ماندن ندارند، بلکه آنقدر کوچکند که تحمل حجم بالاے محبت تو را ندارند !
nakesemehraboon
گریه ام میگیرد... وقتی که میبینم کسی که تمام دنیای من بود... اکنون... منت دیگری را میکشد...!! ,واقعا از ته دلم گریه کردم
nakesemehraboon
غمگینــم... مثه عکسـی در اعلامیــــه ی ترحیـــــم ! کـــه "لـــبخنــدش" .. دیگــران را "مـی گــریـانـد" ...
nakesemehraboon
هـــمــیــشــه نــــه ولــــی گـــاهـــی مــیــان بـــودن و خـــواســتـن فـ ـاصـلــه مـــی اُفــتــد وقـ ـتــهــایـــی هـــســت کـــه کــســی را بـــا تــمـــام وجــــود میخواهــــی ولــــــی نــــبـــــــایــــد کــنـــارش بــــاشـــی ...
nakesemehraboon
اعتبار آدم ها به حضورشان نیست به دلهره ایست که در نبودشان ایجاد میکنند
nakesemehraboon
عشــق
همین خنده های ساده ی توست
وقتی با تمام غصه هایت میخندی
تا از تمام غصه هایم
رها شوم...
nakesemehraboon
هِي لَـعنَتــــــــــــــــي ..... مُوَجّــه نيست روزهــــاي نَبـــودَنــَـت ...