˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
چیزی شبیه به “معجزه” است.
وقتی هر شب به خیر می گذرد
بی آنکه کسی به تو بگوید
...
“شب به خیر”
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی... خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
مي پرسيد كه او كيست كه او چيست چرا هست اگر نيست اگر هست چرا نيست كه هر بام كه هر شام ميخورد خون دلش جام از پي جام مثل هميشه هميشه تنها
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
زدم به جاده فراموشی و از پیرمردی که کنارش روی یه صندلی کهنه ی تاشو نشسته بود پرسیدم < بیخیالی کدوم طرفه ؟ >... قاه قاه خندید و گفت ... زکی
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
ر فته بودم سر حوض تا ببینم شاید ، عکس خود را در آب . آب در حوض نبود . ماهیان می گفتند : تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی . همت کن و بگو ماهی ها ، حوضشان بی آب است . باد می رفت به سر وقت چنار . من به سر وقت خدا می رفتم