˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
زل به چشمانت که میزدم ، سیگار روشن میکردم ... باشد که هضم کنم آن زیبایی بی نهایت نهفته در چشمانت را. حال که نیستی ، سیگار آتش میزنم... شاید که هضم کنم تلخی عظیم خلا نبودنت را... اما هنوز چشمانت پشت دود سیگار، معصومانه به من پلک میزنند...
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
يك نفر اینجا، به اندازه ی تمام یک نفر های دنیا دلش گرفته است ...!
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
روی میخ زندگی نشسته ایم و هنوز می اندیشیم كه علم بهتر است یا ثروت ... صداقت بهتر است یا بكارت و هنوز نمی دانیم ......فرق درد و لذت را فرق عشق و شهوت را فرق پرستش و بع بع كردن را و همه تلاشها بیهوده است ما را تا از فرقمان بیرون نكشند هیچ فرقی را نخواهیم فهمید
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
صدا … دوربین … حرکت … باز هم برایم نقش بازی کن !
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
درد من حصار برکه نیست. درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است. ( دکتر مصدق )