گوشه ی پنجره ی مشرف به خیابان #من و #سیگار و #تنهایی و #شب و #سکوت سمفونی خوشبختی راه انداخته ایم و دودی غلیظ که در باد فرصت رقصیدن دارد ... ... دود دست در دست پرده سالسای عاشقانه میرقصند و اسپرسوی سرد که چهره ی مرا در هم میکشد شب دست به دست ماه داده تا آرامش را به من یاد بدهد زمان ایستاده زمین گوش به فرمان شب آرامشم مال من است
گلی از شاخه اگر می چینیم ، برگ برگش نکنیم و به بادش ندهیم . لااقل لای کتاب دلمان بگذاریم و شبی چند از آن را هی بخوانیم و ببوسیم و معطر بشویم ، شاید از باغچه ی کوچک اندیشه یمان گل روید . . .