دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙

من بهترین نیستیم، اما به سوی بهترین ها پیش می روم... درباره »
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
زن
امتیاز: 3587.2

دنبال‌شدگان

(367 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(636 کاربر)

گروه‌ها

(16 گروه)

بازدید

˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙

اعتراف (حسين پناهي) :‌ من زندگي را دوست دارم ولي از زندگي دوباره مي ترسم! دين را دوست دارم ولي از کشيش ها مي ترسم! قانون را دوست دارم ولي از پاسبانها مي ترسم! عشق را دوست دارم ولي از زنها مي ترسم! کودکان را دوست دارم ولي ز آئينه مي ترسم! سلام رادوست دارم ولي از زبانم مي ترسم! من مي ترسم پس هستم اينچنين مي گذرد روز و روزگارمن! من روز را دوست دارم ولي از روزگار مي ترسم!

˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ، کار ما شاید اینست، که در افسون گل سرخ شناور باشیم...

این ارسال را بازنشر کرده است.
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙

واسه داشتن یه زندگی شاد حتما سعی کنید گاهی بی اندازه بخندید!!!

˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙

شوهره میاد خونه به زنش میگه: من برای شام دوستم دعوت کردم خونه امون! زنش میگه: چرا این کار رو کردی، ببین خونه چقدر بهم ریخته است، ظرفا کثیفن، هیچی هم برای خوردن تو یخچال نیست و ... شوهره میگه: میدونم ولی اشکالی نداره! زنه میگه: اگه میدونی، پس چرا دوستت رو دعوت کردی؟ شوهر میگه: آخه اون زده به سرش بره زن بگیره

این ارسال را بازنشر کرده است.
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙

زن نصف شب از خواب بیدار می‌‌شود و می‌‌بیند که شوهرش در رختخواب نیست، ربدشامبرش را می‌‌پوشد و به دنبال او به طبقه ی پایین می‌‌رود،و شوهرش در آشپزخانه نشست بود در حالی‌ که یک فنجان قهوه هم روبرویش بود. در حالی‌ که به دیوار زل زده بود در فکری عمیق فرو رفته بود... زن او را دید که اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و قهوه‌اش را می‌‌نوشید... زن در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد آرام زمزمه کرد : "چی‌ شده عزیزم؟ چرا این موقع شب اینجا نشستی؟" شوهرش نگاهش را از قهوه‌اش بر می‌‌دارد و میگوید : هیچی‌ فقط اون موقع هارو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات می‌‌کردیم، یادته؟ زن که حسابی‌ تحت تاثیر احساسات شوهرش قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد ا گفت: "آره یادمه..." شوهرش به سختی‌ گفت: _ یادته که پدرت ما رو وقتی‌ که رو صندلی عقب ماشین بودیم پیدا کرد؟ _آره یادمه (در حالی‌ که بر روی صندلی‌ کنار شوهرش نشست...) _یادته وقتی‌ پدرت تفنگ رو به سمت من نشون گرفته بود و گفت که یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان ؟! _آره اونم یادمه... مرد آهی می‌‌کشد و می‌‌گوید: اگه رفته بودم زندان الان

˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙

.... يه سايت بهم معرفي كنين آمار گوشي هاي جديد موبايل با قيمتاشونو در بيارم

˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙

تلفنی به "رییس" روابط عمومی یکی از تشکیلات مهم دولتی در بندرعباس گفتم: "ایمیل تون رو بدین براتون یک فایل بفرستم". از بغل دستیش پرسید: ایمیل ما "چنده"؟

این ارسال را بازنشر کرده است.
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙

آخه اين چه وضعيه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ همش یادمون دادند که همه ی شخصیت های دنیا بی کس و کارند!!!!!!!!!!!!!!!!!!! والااااااااااااااااااااااااااااا

این ارسال را بازنشر کرده است.
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙

سلام من به تو یار قدیمی. منم همون هوادار قدیمی. هنوز همون خراباتی و مستم،. ولی بی تو سبوی می شکستم.

این ارسال را بازنشر کرده است.
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
در دوره

یه روزی دست این کلاغ ِ که آخر قصه ها به خونش نرسیدُ میگیرم میبرم در خونشون، مادرش که اومد دم در، بهش میگم بیا این توله سگتو جم کن از خیابونا، آخه تو چه مادری هستی... داری چکار میکنی این بچه رو میفرستی دنبال نخود سیا!

این ارسال را بازنشر کرده است.
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
در دوره

یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم پر پروانه شکستن هنر انسان نیست ؛ گر شکستیم زغفلت من و مایی نکنیم یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم ؛ وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند ؛ طلب عشق زهر بی سر و پایی نکنیم ...

این ارسال را بازنشر کرده است.
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙

گمان نمیکنی ولی میشود، نمیشود، نمیشود که نمیشود، هزار دوره دعا بی اجابتست، نگفته قرعه به نام تو میشود، گدای گدای گدایی و بخت نیست، تمام شهر گدای تو میشود...

این ارسال را بازنشر کرده است.
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
در دوره

پشت هر کوه بلند سبزه زاریست پر از یاد خدا و در آن باغ کسی می خواند که خدا هست، دگر غصه چرا؟!؟!... آرزو دارم:خورشید، رهایت نکند غم، صدایت نکند ظلمت شام، سیاهت نکند و تو را از دل آنکس که دلت در تن اوست حضرت دوست جدایت نکند...

این ارسال را بازنشر کرده است.
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
در دوره

سلامممممممممممممممممممممم به روي ماه همه دوستاي گلممممممممممممممممممم ... دلم واسه تون يه ذره شده بود ... چقدر عوض شده

˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
در دوره

با یک دسته گل رز آمده بود به دیدنم -با یک نگاه مهربان- همان نگاهی که سالها آرزو داشتم و از من دریغ میکرد... گریه ای کرد و گفت دلش برایم تنگ شده! ای خواند و رفت

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.