˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
زدم به جاده فراموشی و از پیرمردی که کنارش روی یه صندلی کهنه ی تاشو نشسته بود پرسیدم < بیخیالی کدوم طرفه ؟ >... قاه قاه خندید و گفت ... زکی
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
ر فته بودم سر حوض تا ببینم شاید ، عکس خود را در آب . آب در حوض نبود . ماهیان می گفتند : تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی . همت کن و بگو ماهی ها ، حوضشان بی آب است . باد می رفت به سر وقت چنار . من به سر وقت خدا می رفتم
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
خدایا ما كاشفان كوچهی بنبستیم حرفهای خستهای داریم این بار پیامبری بفرست كه تنها گوش كند
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
خدایا ! کمتر خلق کن !!! اما.... آدم خلق کن

15 سال و 3 ماه و 16 روز و 2 ساعت و 31 دقيقه قبلنازنین خانوم به نظرت مال و سرمایه تو زندگی چقدر خوبه؟
15 سال و 3 ماه و 16 روز و 2 ساعت و 24 دقيقه قبلبد هم نيست . هر چيزي در جاي خودش خوبه
15 سال و 3 ماه و 16 روز و 2 ساعت و 12 دقيقه قبل