بازی با کلمات و دِل واژه ...
امان نمیدهد این بغض دلتنگیم را فریاد کنم....
نگین غروب ( جنگجوی خسته)
سیگار می کشیدم در آغوشش, مرا گرم میفشرد میان بازوانش ؛ خاطره تو رهایم نمیکرد و باز سیگار میکشیدم و او نمیدانست......(خودم)
نگین غروب ( جنگجوی خسته)
زنگ زده میگه حالت بهتره عزیزم ، میگم خیلی ممنون . میگه عصری خونه ای ما بیایم ملاقات! آخه مگه زندانه که بیاین ملاقات...؟؟؟
نگین غروب ( جنگجوی خسته)
ربطی ندارد ، سیگار میکشی دردت آرام شود خاطره یادت می آید . عجب ماجرایی شده(خودم)
نگین غروب ( جنگجوی خسته)
فقط دوست دارم بدونم اون لحظه که پاتو از پشت گذاشتی رو چادرم تا من بخورم زمین به چی فکر میکردی ناانصاف...؟؟
نگین غروب ( جنگجوی خسته)
من مقاله میخوام راجع به فناوری اطلاعات و کتابداری ، چیزی نمیابم دوستان کمک...
نگین غروب ( جنگجوی خسته)
چقدر سرد است نبودنت ، کند شده است ضربان قلبم ، همان لحظه که با لبخند از من دور شدی به کما رفتم، کمای نبودنت مانند بودنت سرد است(خودم)
نگین غروب ( جنگجوی خسته)
باز بغض کرده ام ؛ آی سرنوشت بگو چه برایم در نظر گرفته ای ، راضی نشده ای هنوز از چشم های خیس من ..... ؟؟؟(خودم)
نگین غروب ( جنگجوی خسته)
دارم تو تب میسوزم؛درجه تب از 40 داره میگذره؛ اومده میگه چیزیش نیست داره لوس میکنه.......!!! فک و فامیل ما داریم

14 سال و 3 ماه و 21 روز و 2 ساعت و 36 دقيقه قبل