Rule The World
سلام دوستای خوبم . دلم براتون تنگ شده بود یه داستان خیلی خوشکل گذاشتم . حتما بخونید . داستان زندگی یه زن و شوهره . باحاله . نظر یادتون نره . ما رو هم فراموش نکنید : روزی که حميد از من خواستگاری کرد با شادی و شعف و با سراسيمگی آن را پذيرفتم. یافتن همسری مانند حميد با شرايط او شانسی بود که هميشه به سراغ من نمي آمد و من جزو معدود دخترانی بودم که توانسته بودم همسر پاک و نجيبی مانند حميد را پيدا کنم. حميد مرد زندگي است و میتواند در سخت ترين شرايط زندگی همدم و همراه خوبی برای سفر زندگی باشد! اين عين جملهای بود که پدرم بعد از چند روز تحقيق در مورد حميد به من و مادرم گفت . بالاخره با توافق جمعی و با رعايت تمام آداب و رسوم سنتی من و حميد به عقد يکديگر در آمديم و زندگی مشترک خود را شروع کرديم . حميد با من بسيار محبت آميز رفتار می کرد و هر وقت مرا صدا می زد از القاب نازنين و جانم و عزيزم و عشقم و … استفاده می کرد و تمام سعی خود را به کار می برد که در حد وسع و توان خود همه خواهشهای مرا بر آورده سازد . همان ماههای اول ازدواج نيمه شب يکی از روزهای تعطيل از او شيرينی تازه خواستم و
Arizona
salam nemigid be ye taze vared khush amadi chizi akhe ...
مرسی عزیز دلم از داستانت......منتظر ادامه اش هستم............
14 سال و 11 ماه و 23 دقيقه قبلفقط ایکاش در این پیج میذاشتی...........http://donbaler.com/small-Story.............این پیج برای داستان های کوتاه است................مرسی خانومم................خوشحال میشم عضو این پیج شی............
chashm azizam
14 سال و 11 ماه و 22 دقيقه قبلمرسی عزیز دلم................لطف میکنی خانومم.............
14 سال و 11 ماه و 20 دقيقه قبل