آورده اند روزی شیخ و مریدان در کوهستان سفر می کردندی و به ریل قطاری رسیدندی که ریزش کوه آن را بند آورده بودی. و ناگهان صدای قطاری از دور شنیده شد. شیخ فریاد برآورد که جامه ها بدرید و آتش بزنید که این داستان را قبلن بدجوری شنیده ام. و مریدان و شیخ در حالی که جامه ها را آتش زده و فریاد می زدند ، به سمت قطار حرکت کردندی. مریدی گفت: " یا شیخ! نباید انگشت مان را در سوراخی فرو ببریم؟" شیخ گفت: " نه! حیف نان! آن یک داستان دیگر است." راننده ی قطار که از دور گروهی را لخت دید که فریاد می زنند، فکر کرد که به دزدان زمینی سومالی برخورد کرده و تخت گاز داد و قطار به سرعت به کوه خوردی و همه ی سرنشینان جان به جان آفرین مردند. شیخ و مریدان ایستادند و شیخ رو به مریدان گفت:" قاعدتن نباید این طور می شد!" سپس رو به پخمه کردی و گفت:" تو چرا لباست را در نیاوردی و آتش نزدی؟ " پخمه گفت: " آخر الان سر ظهر است! گفتم شاید همین طوری هم ما را ببینند و نیازی نباشد! " ))
بچه ها امشب ازتون یه خواهشی دارم برای بابام #دعا کنید حالش خوب نیست #الهم-اشف-لنا-کل-مریض .خدا باباهاتونو براتون حفظ کنه اونایی هم که دستشون از این دنیا کوتاهه بیامرزدشون
نتمون که پکیده هیچیحالا روح ها هم اینجا دست از سرمون بر نمیدارن هی مینویسه دیدگاه داری بدیو بدیو کن بهدش که میری میبینی هیشکی نیسشایدم بودنا ما دیر رسیدیم رفتن خونشون یا شایدم زنگ زدن گفتن الان حمله میکنن میان من الان روح به روح شدم خواهشمندیم قبل از حمله هماهنگ کنن که ما خونه نباشیم حالشون گرفته شه با تشکر
پَ این دیدگاهایی که اینجا نبشته پشتِ درَن و همشون دارن جیغ میزنن کجان؟ میای اینجا نوشته شونصد تا دیدگاه نخونده و نخوسونده داری بهدش میبینی یکی زنگ زده و فرار کرده هیشکی پشت درِ دنبالر نیس که

14 سال و 4 ماه و 5 روز و 22 ساعت و 53 دقيقه قبل
14 سال و 4 ماه و 5 روز و 12 ساعت و 2 دقيقه قبل#نیکی تو یک دیوانه ی ِ به تمام مَنایی عخشم
14 سال و 4 ماه و 2 روز و 4 ساعت و 48 دقيقه قبل