دیشب همه فامیل خونه داداشم اینا بودن ... دایی ها و خاله ها و مادر بزرگم اینا... بعد سال حدود ساعت 11 بابابزرگم اینا بلند شدن که برن، همه بلند شدن خدا حافظی و روبروسی و این چیزا... بعد دیگه روبروسی مامان بزرگم خیلی طول کشید چون دقیقا همه رو داشت یکی یکی میبوسید ...یهو وسط این اوضاع بابابزرگم برگشت گفت : #وَستَ-کونید-ایتا-جا-مِرِ-بَمانهِ (بس کنید یه جا واسه منم بمونه) همچین بابا بزرگ با انگیزه ای دارم من
@گـلـپــری رفته یه عکس بهم نشون داده . .دلمو سوزوندیده . . .بعد بهش میگن اینا مال من؟ میگه نه نمیدم دامن بهاری اصن بیاه . . بیاه منو با خودت ببر . . . من به رفتن قانعم . . . رفتن هرچی که هست از سوزیدگی شدن بهتر است . .(با سوز بخونید این جملاتو )
خو بابا اصا از این به بعد یه بار اِلی اینا خواستن دور هم جمع بشن میگن بری یه بارم ما...
خوبه دیگه...
تازه اوضاع تو از ما هم بهتر میشه... ما سالی یه بار تو میشی دوبار
ممنونم مریم عزیز... مثل همیشه خیلی خیلی لطف داری دیگه...
14 سال و 3 ماه و 8 روز و 2 ساعت و 58 دقيقه قبل
13 سال و 5 ماه و 5 روز و 6 ساعت و 24 دقيقه قبل10 ماه قـــــــــــــــــــــــبـــــــــــــــــــــل
13 سال و 5 ماه و 5 روز و 6 ساعت و 11 دقيقه قبلخیلی دوس دارم این ُ
13 سال و 5 ماه و 5 روز و 6 ساعت و 2 دقيقه قبلمنم
13 سال و 5 ماه و 5 روز و 6 ساعت قبل