#خاطرات-اردو-جهادی : امشب می خوام از یه خاطره تلخ اردو جهادی براتون بگم... این دفعه آخری که اردو بودیم یه خانواده دیدیم که 3تا پسر داشت...سجاد، امید ،عماد... خیلی نمی خوام وضعیتشون رو توضیح بدم ، متوجه شدیم که #عماد ، یعنی پسر کوچیکه به خاطر شرایط خاص به دنیا اومدنش از روز اول تشنجی شده بود بچه ( از اونا که باعث معلولبت میشه)... البته اگه یه مقدار رسیدگی میکردن و مراقبت های پزشکی براش انجام می شد الان حل شده بود مشکلش... ولی خو یه خانواده فقیر اونم کجا، نوده فاراب از توابع جیرنده ی رودبار ، 4ساعت تا اولین بیمارستان فاصله به قولی آخرین روستای گیلان... بعدش دیگه میشه قزوین... خلاصه چند بار نصفه نصفه دوا درمون کرده بودن و باز بخاطر فشار مالی و اینچیزا ول کرده بودن ... تا اینکه یه روز که ما اونجا بودیم 3بار تشنج کرد بچه... تو یه روز... بچه ها اوردنش رشت ... الان داره درمان میشه... هزینه هاشم بچه ها خودشون دارن میدن ...
هر کی خواست شرح کاملشو بخونه میتونه اینجا هم یه سری بزنه، همین اولین پست [لینک]
هرچند اصلن این سبک نوشتن رو دوست ندارم ولی به هر حال هر کی سلیقه ای داره
قُم بودم یه عربِ به زبونِ خودش ازم میپرسه ساعت چنده؟! منم میبینم ساعت 11 هست و از بدشانسی من تا 10 بلد بودم عربی بشمارممونده بودم چطوری حالیش کنم الان ساعت 11 هست که یهو گفتم عَشر قدیم
بعضى از همينهائى كه در استقبالِ امروز بودند و شما - هم جناب آقاى مهماننواز، هم بقيهى آقايان - الان در اين تريبون از آنها تعريف كرديد، خانمهائى بودند كه در عرف معمولى به آنها ميگويند «خانم بدحجاب»؛ اشك هم از چشمش دارد ميريزد. حالا چه كار كنيم؟ ردش كنيد؟ مصلحت است؟ حق است؟ نه، دل، متعلق به اين جبهه است؛ جان، دلباختهى به اين اهداف و آرمانهاست. او يك نقصى دارد. مگر من نقص ندارم؟ نقص او ظاهر است، نقصهاى اين حقير باطن است؛ نمىبينند. «گفتا شيخا هر آنچه گوئى هستم / آيا تو چنان كه مينمائى هستى؟».
اعتراف میکنم هنوزم برای سنجش دمای چایی از انگشت اشاره ام استفاده میکنم ! و در ضمن تا تمامی فنجان ها رو تست نکنم و مطمئن نشم که همشون داغ هستن عمرا واسه مهمونا نمی برم …حــَتا خواسـتگـارا حَتـا
طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف... گر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف
طرف کرم ز کس نبست این دل پرامید من... گر چه سخن همیبرد قصه من به هر طرف
از خم ابروی توام هیچ گشایشی نشد... وه که در این خیال کج عمر عزیز شد تلف
ابروی دوست کی شود دست کش خیال من... کس نزدهست از این کمان تیر مراد بر هدف
چند به ناز پرورم مهر بتان سنگ دل... یاد پدر نمیکنند این پسران ناخلف
من به خیال زاهدی گوشه نشین و طرفه آنک... مغبچهای ز هر طرف میزندم به چنگ و دف
بی خبرند زاهدان نقش بخوان و لا تقل... مست ریاست محتسب باده بده و لا تخف
صوفی شهر بین که چون لقمه شبهه میخورد... پاردمش دراز باد آن حیوان خوش علف
حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق... بدرقه رهت شود همت شحنه نجف
دیگه حالم داره از این محمد و سلطان و جِم و فارسی وان و بفرمایید شام و...تمام ما یتعلقات به هم می خوره... همچین دلم می خواد هرچی مربوط به دریافت ارسال پخش تماشای اینا میشه رو با هم بزنم بشکونم، آتیش بزنم راحت
ممنونم مریم عزیز... مثل همیشه خیلی خیلی لطف داری دیگه...
14 سال و 3 ماه و 8 روز و 13 ساعت و 6 دقيقه قبل
13 سال و 5 ماه و 5 روز و 16 ساعت و 32 دقيقه قبل10 ماه قـــــــــــــــــــــــبـــــــــــــــــــــل
13 سال و 5 ماه و 5 روز و 16 ساعت و 20 دقيقه قبلخیلی دوس دارم این ُ
13 سال و 5 ماه و 5 روز و 16 ساعت و 11 دقيقه قبلمنم
13 سال و 5 ماه و 5 روز و 16 ساعت و 8 دقيقه قبل