شومپِتی دِ زای( اینو که خودت میدونی یعنی چی)... من تَرَ گم تی دانشگاه شیمی محل دورون ننه مگر؟(بهت میگم دانشگاهتون تو شهر خودتون نیست مگه؟) ... تو مَرَ گی قیزیک؟ ... هان؟( تو به من میگی فیزیک؟... هان؟)
#قسمت-دوم-خاطرات-اردو-جهادی : وقتی ما رسیدیم به بچه ها تو منطقه مسئول گروه که همراه من بود و تازه اومده بود دید جایی که خانم ها مستقر شدن مناسب نیست. هم کوچیکه... هم جای مناسبی نیست، با دهیار صحبت شد یه جای دیگه مهیا بشه و خلاصه قرار شد برن خونه ی یکی دیگه از اهالی... غروب بیشتر پسر ها چون فرداش امتحان داشتن برگشتن به سمت رشت و فقط ما 2نفر موندیم.(البته بعد 4روز که امتحاناشونو دادن برگشتن) ما هم رفتیم وسایل دخترا رو( که خیلی هم زیاد و سنگین بود) بیاریم به خونه ی جدید . صاحب خونه اولی یه خانم پیری بود که پسرشم شهید شده بود. وقتی منو برا اولین بار دیده بود فکر کرد که من گفتم دخترا باید جاشونو عوض کنن. برگشت با همون لهجه ی خاص خودشون گفت که مگه من چه بدی کردم در حقتون که دارید میرید؟ من چه بی احترامی کردم؟چرا میبریشون؟ و... تو همین حین گفتن اینا یه چوب ( یه شاخه ی درخت به قطر 10-12 سانتیمتر) رو برداشت کم کم آورد بالا منو بزنه که چرا داری میبریشون و...
ممنونم مریم عزیز... مثل همیشه خیلی خیلی لطف داری دیگه...
14 سال و 3 ماه و 8 روز و 12 ساعت و 26 دقيقه قبل
13 سال و 5 ماه و 5 روز و 15 ساعت و 52 دقيقه قبل10 ماه قـــــــــــــــــــــــبـــــــــــــــــــــل
13 سال و 5 ماه و 5 روز و 15 ساعت و 40 دقيقه قبلخیلی دوس دارم این ُ
13 سال و 5 ماه و 5 روز و 15 ساعت و 31 دقيقه قبلمنم
13 سال و 5 ماه و 5 روز و 15 ساعت و 28 دقيقه قبل