یعضی وقتا از این که جواب بعضی ها رو نمیدم اعصابم خورد میشه... ولی واقعا توان روحی قدیم رو ندارم... نمیتونم مثل قدیم خودم رو درگیر خیلی افراد و خیلی موضوع ها کنم...
دیشب همه فامیل خونه داداشم اینا بودن ... دایی ها و خاله ها و مادر بزرگم اینا... بعد سال حدود ساعت 11 بابابزرگم اینا بلند شدن که برن، همه بلند شدن خدا حافظی و روبروسی و این چیزا... بعد دیگه روبروسی مامان بزرگم خیلی طول کشید چون دقیقا همه رو داشت یکی یکی میبوسید ...یهو وسط این اوضاع بابابزرگم برگشت گفت : #وَستَ-کونید-ایتا-جا-مِرِ-بَمانهِ (بس کنید یه جا واسه منم بمونه) همچین بابا بزرگ با انگیزه ای دارم من
اولین جلسه ی کلاس بود، استاد اسامی بچه ها را یکی یکی می خواند، رسید به اسم «بارانه». شخص مورد نظر را که پیدا کرد پرسید: واسه چی بارانه؟ دختر جواب داد: واسه اینکه روز تولدم بارون میومده ! برادر اهل دلی از ته کلاس گفت:خوبه اون روز آفتابی نبوده)))
ممنونم مریم عزیز... مثل همیشه خیلی خیلی لطف داری دیگه...
14 سال و 3 ماه و 11 روز و 20 ساعت و 45 دقيقه قبل
13 سال و 5 ماه و 9 روز و 11 دقيقه قبل10 ماه قـــــــــــــــــــــــبـــــــــــــــــــــل
13 سال و 5 ماه و 8 روز و 23 ساعت و 58 دقيقه قبلخیلی دوس دارم این ُ
13 سال و 5 ماه و 8 روز و 23 ساعت و 49 دقيقه قبلمنم
13 سال و 5 ماه و 8 روز و 23 ساعت و 47 دقيقه قبل