سیاه پوشیده بود ، به جنگل آمد .. استوار بودم و تنومند !من را انتخاب کرد ...دستی به تنه ام کشید ، تبرش را در آورد و زد .. زد .. محکم و محکم تر !به خود میبالیدم ، دیگر نمی خواستم درخت باشم ، آینده ی خوبی در انتظارم بود !...سوزش تبر هایش بیشتر می شد که ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد ، او تنومند تر بود ...مرا رها کرد با زخم هایم ، او را برد ... و من که نه دیگر درخت بودم ، نه تخته سیاه مدرسه ای ، نه عصای پیر مردی... خشک شدم .... بازی با احساسات مثل داستان تبر و درخت می مونه .. ای تبر به دست ، تا مطمئن نشدی تبر نزن ! ای انسان ، تا مطمئن نشدی ، احساس نریز .. زخمی می شود ... در آرزوی تخته سیاه شدن ، خشک می شود
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کردو مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.روزی که کمترین سرود'بوسه است و هر انسان برای هر انسان برادریست. روزی که دیگر درهای خانهشان را نمیبندند .قفل افسانهییست و قلب برای زندگی بس است. روزی که معنای هر سخن دوستداشتن است ...
هیچ چیز در زندگی شیرین تر از این نیست که کسی انسان را دوست بدارد. من در زندگانی خود هر وقت فهمیده ام که مورد محبت کسی هستم مثل این بوده است که دست خداوند عالم را بر شانه خویش احساس کرده ام.((چارلز مورگان
طی مسابقه دو استقامت در کرج به دلیل منحرف شدن @♥♥♥ ســعــیــد ♥♥♥ از مسیر مسابقه مسئولان پس از شش ماه تلاش توانستند او را حوالی یونان به ضرب گلوله متوقف و پیکر پاکش را به میهن اسلامی بازگردانند
داشتم واسه امتحان تو خونه تقلب مینوشتم،داداشم به مامانم به شوخی گفت: ببین داره چیکار میکنه...تقلب مینویسه؟؟!! مامانم اومد تقلب رو پاره کرد..موند چی بگه.......گفت ما تو این خونه نماز میخونیم!!!!سلامتی همه مامانا
تو با یک چشم با خلق وبه دیگر چشم با مایی / نمیگویی و میسوزی نمی جویی و می خواهی/ به باطن تشنه عشق و به ظاهر غرق حاشایی/درون سوزو برون آرا زبان خاموش و دل گویا / برون خاکستر سرد و درون آتش سراپایی/نگاهی گر مرا باشد تو پا تا سر نظر بازی/نیازی گر مرا سوزد تو سر تا پا تمنایی/ تو می خواهی مرا اما ز دل بر لب نمی آری/ تو می جویی مرا اما به هر بزمی نمی آیی/ ز چشم من اگر پرسی که مجنون تر ز مجنونم/ اگر زشت و اگر زیبا تو لیلاتر ز لیلایی/سخن با من بگو تا من بگویم از چه غمگینی/ نظر بر من فکن تا خود بدانی در چه رویایی/منم کاهی که با آهی بلرزد دامن صبرم/ تویی سنگ و به طوفان ها شکیبایی شکیبایی "معینی کرمانشاهی".
مے پسـندم پاییـز را که معافـم مے کنـد از پنـهان کردن دردے که در صـدایم مے پیچـد ُ اشکے که در نگاهـم مے چرخـد ؛ آخر همه مـے داننـد ...سـرما خورده ام !!!
هرکس با گوش سپردن به قلب خود ، بهترین راه عمل را خواهد فهمید.دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند. خدا به همان اندازه که برای کسانی که جز فهمیدن نمی دانند دیر یاب است,به همان اندازه برای کسانی که جز دوست داشتن نمی فهمند ,به اسانی بوی یک گل استشمام میشود