واسه ی دیدن بارون اشکام
دوباره خاطره هامو سوزوندم
ولی تو اینجا نبودی ببینی
چجوری پای نگاه تو موندم
تو نبودی که ببینی دلم رو
چجوری عاشق عشق تو مونده
منی که بی تو یه لحظه نبودم
کی دل خاطرهاتو شکونده؟
میون رنگ عجیب نگاهت
یکمی فاصله مونده تا دریا
تا دل خسته نفس به نفس شه
تو بیا واقعی شو خود رویا
...روی درخت نشسته بود پرید شکوهمندانه چرخی زد و نشست تا دل برده باشد از کبوتر آن سوتر درخت ...کبوتری نبود جایش پرهایی میان آسمان و زمین صدای گلوله تا خانه آمد
قند )) خون مادر بالاست )) دلش اما همیشه (( شور )) میزند برای ما ؛ اشکهای مادر , مروارید شده است در صدف چشمانش ؛ دکترها اسمش را گذاشتهاند آب مروارید! حرفها دارد چشمان مادر ؛ گویی زیرنویس فارسی دارد! دستانش را نوازش میکنم ؛ داستانی دارد دستانش . مادر , سمبل مهندسی آفرینش خداست
نشستم پاى مشروب گفتند بخور بگو به سلامتى اون که دوستش داری,پيکو به لبم نزديک کردم نخوردم,ولى گفتم به سلامتى اون که ازش جون ميگيرم.گفتند نخوردى؟گفتم من سلامتى اونو تو پاکى ميخوام,نه تو مستى
واسه ی دیدن بارون اشکام

12 سال و 11 ماه و 10 روز و 1 ساعت و 13 دقيقه قبلدوباره خاطره هامو سوزوندم
ولی تو اینجا نبودی ببینی
چجوری پای نگاه تو موندم
تو نبودی که ببینی دلم رو
چجوری عاشق عشق تو مونده
منی که بی تو یه لحظه نبودم
کی دل خاطرهاتو شکونده؟
میون رنگ عجیب نگاهت
یکمی فاصله مونده تا دریا
تا دل خسته نفس به نفس شه
تو بیا واقعی شو خود رویا
مازیار فلاحی