واسه ی دیدن بارون اشکام
دوباره خاطره هامو سوزوندم
ولی تو اینجا نبودی ببینی
چجوری پای نگاه تو موندم
تو نبودی که ببینی دلم رو
چجوری عاشق عشق تو مونده
منی که بی تو یه لحظه نبودم
کی دل خاطرهاتو شکونده؟
میون رنگ عجیب نگاهت
یکمی فاصله مونده تا دریا
تا دل خسته نفس به نفس شه
تو بیا واقعی شو خود رویا
چو روزگار قدیم ،سحرگهان آنجا خروس می خواند هنوز ... دهقان در پشت گاو می راند هنوز ... عشق، همان گونه گرم، در تکاپوست هنوز ... قصه ی فرهاد و ناز شیرین است هنوز ... صحبت لیلا و عشق مجنون است هنوز ... رخ آن دختر دهقان - که نامزد شده است - ز شرم گلگون است هنوز ... / دِه ز خبرهای تلخ بی خبر است هنوز / ... ! [فریدون مشیری]
@فوژان یک جای دور دور است،خاله ی مهربانم یک نامه می نویسم برای خاله جانم در نامه می نویسم « خاله به این جا برگرد دلم حسابی تنگ است به خانه ی ما برگرد» کاغذ نامه این جاست اما مداد ندارم وای که چه خنده دار است من که سواد ندارم! تقدیم به خاله ی مهربانم
واسه ی دیدن بارون اشکام

12 سال و 11 ماه و 10 روز و 9 ساعت و 10 دقيقه قبلدوباره خاطره هامو سوزوندم
ولی تو اینجا نبودی ببینی
چجوری پای نگاه تو موندم
تو نبودی که ببینی دلم رو
چجوری عاشق عشق تو مونده
منی که بی تو یه لحظه نبودم
کی دل خاطرهاتو شکونده؟
میون رنگ عجیب نگاهت
یکمی فاصله مونده تا دریا
تا دل خسته نفس به نفس شه
تو بیا واقعی شو خود رویا
مازیار فلاحی