واسه ی دیدن بارون اشکام
دوباره خاطره هامو سوزوندم
ولی تو اینجا نبودی ببینی
چجوری پای نگاه تو موندم
تو نبودی که ببینی دلم رو
چجوری عاشق عشق تو مونده
منی که بی تو یه لحظه نبودم
کی دل خاطرهاتو شکونده؟
میون رنگ عجیب نگاهت
یکمی فاصله مونده تا دریا
تا دل خسته نفس به نفس شه
تو بیا واقعی شو خود رویا
قدیما وقتی به یه یکی میگفتیم "دوست "دلمون قرص بود كه یکی عین کوه پشتمونه اما الان وقتی میگیم "دوست" باید چشامونو خوب باز کنیم تا با یه کوه نکوبه تو سرمون!
ویکتور خارا شاعر، خواننده و نوازنده انقلاب شیلی در «لکوئن »، شهری کوچک در حومه سانتیاگو، پایتخت شیلی، به دنیا آمد. والدین ویکتور کشاورزانی ساده بودند و پدرش مانوئل که به عنوان کارگر در مزارع کار میکرد، کارگری که یک روز سرکار بود و یک روز بیکار!.
مادرش «آماندا» نیز برای کمک به خانواده کارهای خانگی انجام میداد. پدر ویکتور الکلی بود و همین موضوع موجب گشته بود فضای خانه آنها، فضای آرامی نباشد و همواره فضای متشنجی باشد، به ویژه زمانی که پدرش، مادرش را کتک میرد. سرانجام پس از چند سال، پدر ویکتور برای کار در مزارع از شهر خارج شد و مسئولیت نگهداری ویکتور و خواهر و برادرهایش بر عهده آماندا مادرش افتاد .
واسه ی دیدن بارون اشکام

12 سال و 11 ماه و 11 روز و 16 ساعت و 25 دقيقه قبلدوباره خاطره هامو سوزوندم
ولی تو اینجا نبودی ببینی
چجوری پای نگاه تو موندم
تو نبودی که ببینی دلم رو
چجوری عاشق عشق تو مونده
منی که بی تو یه لحظه نبودم
کی دل خاطرهاتو شکونده؟
میون رنگ عجیب نگاهت
یکمی فاصله مونده تا دریا
تا دل خسته نفس به نفس شه
تو بیا واقعی شو خود رویا
مازیار فلاحی