آقـا اَمـیـن
آهنگ پروفایــلم . عاشِقشَم : X
آقـا اَمـیـن
دست به صورتم نزن می ترسم بیفتد.. نقاب خندانی که بر چهره دارم! و بعد .. سیل اشک هایم تو را با خود ببرد .. و باز .. من بمانم و تنهایی
آقـا اَمـیـن
ضربه ی آخر را “خدایم” زد ! آن زمان که برای رفتنت استخاره کردی و “خوب” آمد …
آقـا اَمـیـن
دیگر فرصتی برای پیامک دادن نیست دست واژه ها را می گیرم و به دیدنت می آیـــم دلتنگیت در هیچ پیامی نمی گنجد
آقـا اَمـیـن
مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد...!!! اگر سفر نکنیم..... اگر مطالعه نکنیم..... اگر تحولی در زندگی خویش ایجاد نکنیم اگربه دنبال آرزوهایمان نباشیم اگر احساسات خود را ابراز نکنیم همان احساسات سرکشی که موجب درخشش چشمان ما می شود و دل را به تپش در می آورد اگر دچار روز مرگی شویم تغییری در رنگ لباس خویش ندهیم یا با کسانی که نمیشناسیم سر صحبت باز نکنیم اگر بنده ی عادتهای خویش بشویم و هرروز یک مسیر را بپیماییم اگر به خودمان اجازه ندهیم برای یکبار هم که شده از نصیحتی عاقلانه نگریزیم...................!!
آقـا اَمـیـن
نویسنده ها “سیگار “می کشند شاعر ها” هجران” نقاش ها “تابلو” زندانی ها “تنهایی” دزدها “سرک” … مریضها” درد” بچه ها” قد” و من برای کشیدن “نفسهای تو “را انتخاب می کنم من برای نفس کشیدن * هوای تو * را انتخاب می کنم...
آقـا اَمـیـن
کمی گیجم کمی منگم ، عجیب است پریده بی جهت رنگم ، عجیب است تو را دیدم همین یک ساعت پیش برایت باز دلتنگم ، عجیب است …
آقـا اَمـیـن
چِشم هایم را می بَندم زمـان را مُتوقف می کنم مسافت ها را از بین می برم و تو را تا ابـــَــــد در آغوش می گیرم دلـم برای آغـوش گرفتـنت تنــگ است...
آقـا اَمـیـن
یه تریلی بخرم تو شاگردم میشی!؟ فقط بخواب . منم به عشقت پشت تریلیم می نویسم “بوق نزن سالار خوابه
آقـا اَمـیـن
آخــر هــم نفهمیــدمـ دردم را چگــونــه بگــویـمـ! درد کشیــدمـ...؟ درد گــرفـتــ...؟ درد آمـد...؟ چــرا هیچــوقـتــ بــرایــ درد فعـــل "رفتــــن" صـــرفــ نمـیشــود؟
آقـا اَمـیـن
می دانم پرنده ای می پری یک روز تلخ باید تو را در واژه ای ساخته ی خودم باور کنم برویم جایی خیلی دور برای درختها و پرنده ها بنویسمت این تراژدی رفتنم و ماندنت چه خوب زود پریدم از خواب کابوس رفتنت را دوباره دیدم
آقـا اَمـیـن
من و تو میدانیم کز پی هر تقدیر ، حکمتی می آید ، من و فرسایش دل ، تو و تصمیم و مکان ، ما و تقدیر و زمان چه شود آخر دلتنگیها ! خدا می داند …
آقـا اَمـیـن
گفته بودی گنج در ویرانه هاست ، راست گفتی ، چون وجودت در دل ویران ماست …
آقـا اَمـیـن
آسمان خیالم هستی رنگ نگاهت ... بارانی نفس ات آتشین و آغوشت خانه ی آرزوها دیار دور منی اینجا غریب مردگی می کنم بی جلوه ها ی درخشانت
واسه ی دیدن بارون اشکام

12 سال و 11 ماه و 7 روز و 5 ساعت و 31 دقيقه قبلدوباره خاطره هامو سوزوندم
ولی تو اینجا نبودی ببینی
چجوری پای نگاه تو موندم
تو نبودی که ببینی دلم رو
چجوری عاشق عشق تو مونده
منی که بی تو یه لحظه نبودم
کی دل خاطرهاتو شکونده؟
میون رنگ عجیب نگاهت
یکمی فاصله مونده تا دریا
تا دل خسته نفس به نفس شه
تو بیا واقعی شو خود رویا
مازیار فلاحی