محـــمد
کاغذتم رفیق ....تنها شدی احساساتتا روم بنویس......اصبانی شدی خط خطیم کن ..........بغض کردی اشکاتا باهام پاک کن.......سردت شد بسوزونم ...اگه دلت خواست مچالم کن...... ولی هیچ وقت منا دور ننداز
محـــمد
نه گازهای شیمیایی نه دستی قوی ، نه نکشیدن نفس هیچکدام اینگونه خفه ات نمیکنند که بغض و درد و غصه ها اینگونه دست به دست هم داده اند و گلویت را میفشارند و تو ساکت و بی صدا در کنج اتاق تاریک ات فقط زانو هایت را به آغوش میکشی