محـــمد
واسه دشت وسیع مهربونیهات مترسک میشم ، تا هرگز غم دور و برت پیدا نشه !
محـــمد
دلم را در غمت کردم ز هر ویرانه ویرانتر ........................ چو دیدم دوست میدارد دلت ، دل های ویران را . .
محـــمد
جا برای گنجشک زیاد است ولی ............................. به درختان خیابان تو عادت دارم .
محـــمد
گاهی دوست دارم بدون پک زدن فقط بنشینم و نگاه کنم که سیگارم چگونه میسوزد شاید آخر فهمیدم چه لذتی میبری از تماشای سوختن من.......
محـــمد
خودم له شدم تا تو غمگین نشی شکستم که هیچ وقت دلت نشکنه..............
محـــمد
اگر آبي تر از آبم اگر همزاد مهتابم بدون تو چه بي رنگم بدون تو چه بي تابم......................
محـــمد
تک تک روزهايم را ميسوزانم تا چشمکي شوم براي شب هاي بي ستاره ات................................................
محـــمد
خدایا این “قسمت” رو کجا فرستادی که هر وقت نوبت من میشه ، میگن “نیست” ؟
محـــمد
حرارت لازم نیست ، .........................................گاهی از سردی نگاهت میتوان آتش گرفت .
محـــمد
وسعت یاد کردن همیشه گفتنى نیست پس به وسعت ناگفته ها به یادتم....................................
محـــمد
ه بودن ها دیر عادت کن و به نبودن ها زود ،......................................... آدمها نبودن را بهتر بلدند .
محـــمد
چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان ...........نه به دستی ظرفی را چرک نه به حرفی دلی را آزرده می کنند.................. تنها به شمعی قانع اند و اندکی سکوووت