محـــمد
نمی دانم آخر این دلتنگی ها به کجا خواهد رسید! دنیا پــــــُر شده از قاصدکهایی که راهشان را گم می کنند!! نـــــــه میتوانی خبری دهی و نــــــــه خبری بگیری !
محـــمد
این روزها دلگرمی میخواهم وگرنه چیزی که زیاد است سرگرمی!!
محـــمد
آنقدر با آتش دل ساختم تا .........................................................سوختم
محـــمد
از جونیم........................گله دارم
محـــمد
وقتی که گم میشویم به جای اینکه بگردن پیدامون کنن فراموش میشیم................
محـــمد
روزگارم بر خلاف ارزوهایم گذشت ............................................
محـــمد
در خلوت تنهای ام حضور مبهمت و تصویر گنگ نگاهت مرهمی است بر زخمهای کهنه قلبم
محـــمد
کاش میمردم ولی چشمام نمیدیدن این روزا رو ....................این روزایی که با گریه میگذرونم لحظه هارو
محـــمد
ای خدا قسم به رازم که ازت نمونده پنهون .......به وفای عاشقون و به صفای چشم گریون ..............................
محـــمد
من یک چهار دیواری دارم و کاغذ و قلمی. قلمی که گاه و بی گاه جور مرا می کشد و حرف های نا گفته ام را بر کاغذ می نویسد. در آن لحظه، قلمم مثل زبانم الکن نیست، من من نمی کند، کم نمی آورد و ... می نویسد