محـــمد
تنها بودن قدرت می خواهد ، و این قدرت را کسی به من داد ، که روزی می گفت تنهایت نمی گذارم… .
محـــمد
مانده ام تنهای تنها ......................با غم تو
محـــمد
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من ........من خودم هستم و تنهایی و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزد
محـــمد
به قلب مهربانت بگو هیچ چیز یادت را از خاطرم نخواهد برد حتی وجود ...................................فاصله ها
محـــمد
در خلوت تنهای ام حضور مبهمت و تصویر گنگ نگاهت مرهمی است بر زخمهای کهنه قلبم
محـــمد
درد رو از هر طرف نوشتم درد بود ......دوری تو بدتر از هر درد بود
محـــمد
دل اگر بهر عزیزی نشود گاهی تنگ ....نامش هرگز ننهند دل.که به ان گویند سنگ
محـــمد
دوتا رفیق بودن همیشه شراب میخوردن ...یکیشون میمیره ...رفیقش میره میخونه به ساقی میگه دوتا پیک شراب بریز ساقی میگه چرا دوتا ....میگه یکی واسه خودم یکی به یاد رفیقم ....یه سال بعد دوباره میره میخونه میگه یه پیک شراب بریز ساقی میگه رفیقتا فراموش کردی میگه نه خودم توبه کردم اینو میخورم بیاد رفیقم
محـــمد
اخـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ای خدا