+ نبودنت درد دارد و دردش هم کم نیست . اما هر نبودنی ، هر چقدر هم سخت ، یک روزی عادت میشود و عادم ، سِـر ، و درد ِ ضربهها کمتر ...!
میخواهم اینطوری بگویم که نبودن ِ تــو ، از بس کش پیدا کرده ، تبدیل شده است به روزمرگی ، هرچند که جای خالیات در خیلی از لحظهها رخ نشان میدهد ، مثل ِ دندان ِ خرابی که باید از ریشه کنده میشد و شد و حالا با اینکه نبودنش بهتر است ، باز هم جای خالیاش توی ذوق میزند ... و تـــو دقیقن در همین حد اجتنابناپذیر شدهای !
اینکه چرا دست از سر ِ این روزمرگی هم برنمیداری نمیدانم ، ولی باور کن من از این همه آمدن و رفتن ِ تو خستهام . حوصلهام سر رفته است از این که مدام بیهوا پیدایت میشود و بیهوا غیبت میزند !
شدهام مثل ِ عادمی که تا خوابــش میبرد چُرت ِ نصفه و نیمهاش را با یک سطل آب یـــخ پـاره میکنند ، با همان سردردهای مسخره و دیوانه کنندهش ...
آمدن و بودن و رفتن و نبودن ِ تو خیلی وقت است که برای من سرگرم کننده نیست ! حتا این شوک هم دیگر مثل ِ بار اول غافلگیرم نمیکند ... هرچند هنوز هم گزگز ِ دردش روی تمام سلولهام مانده اما " ......... "
چرا دارم حاشیه میروم ؟! این افعال ِ تکراری به طرز ِ وحشتناکی عذابآورند ! حالا من هی به روی خودم نیاورم و بیتفاوت از کنارت رد شوم و همان زندگی که داشتهام را ادامه دهم ، باز هم یک چیزی هست که درون ذهنم بهم میریزد . که میشوم فراموشی ِ محض ! میشوم تمام و کمال "فکر کردن به تو" ... میشوم درد ، خستگی ، سردرگمی ...
حواست به من هست یا نه ؟! من هم جزء دلایل ِ بودنت هستم اصلن ؟! چند سال است که به جای "انگیزه" تبدیل شدهام به "دستآویز" ... ؟! مهم هست ؟ نمیدانم . خیلی وقت است که فکر میکنم دیگر هیچ چیز مهم نیست ! حتا مهم نیست که باز هم رفتهای ، و بیهوا هم رفتهای ... مهم نیست که نیستی ، مهم نیست که ندارمت ... مهم نیست کجا هستی ... اصلن هرچیزی که به تو مربوط شود به هیچ عنوان برای من مهم نیست ! فقط تو را قسم به هرچه که اعتقاد داری ، برنگرد ! من از اینکه این همه "مهم نیست" به مغزم فرو کردهام خستهام!! . . . (:
+ :
manu to dg nemitonim baham bashim . . .
hata age khodemun bekhaym. . .
kheyli masael hast k hichvaght dorost nemishe . . .
behesh fekr nakon khodeto mashghol kon sargarm kun . . .