جلو آینه . . .
خط چشمو از دستت میگیره و خودش واست میکشه . . .
با اینکه خیلیم بالا پایین میره و اصنم ظرافت نداره . . .
با همین بدونِِ ظرافت کشیدناش عشق مردونش و نشون میده . . .
و من با هر نگاهش عاشقی ها میکنم باهاش . . .
از انقلاب خیابانش ماند... از جمهوری بلوارش و از آزادی میدانش... همه چیز تغییر کرد به جز ساندیس هایی که رویش نوشته از این طرف باز شود و ملت هیچوقت از آنطرف باز نکردند...
باید خودم را ببرم خانه باید ببرم صورتش را بشویم ببرم دراز بکشد دلداریاش بدهم، که فکر نکند بگویم که میگذرد، که غصه نخورد.. باید خودم را ببرم بخوابد ، "من" خسته است.. علیرضا روشن
جلو آینه . . .
13 سال و 2 ماه و 23 روز و 19 ساعت و 10 دقيقه قبلخط چشمو از دستت میگیره و خودش واست میکشه . . .
با اینکه خیلیم بالا پایین میره و اصنم ظرافت نداره . . .
با همین بدونِِ ظرافت کشیدناش عشق مردونش و نشون میده . . .
و من با هر نگاهش عاشقی ها میکنم باهاش . . .