خاتـــــღـــــــون ツ
اه هر جا میری ایست بازرسی...
خاتـــــღـــــــون ツ
اجبار چه میکنه با ادم... باید برم مصاحبه با اکراه کتاب رساله دست گرفتم چیزایی که به گوشم نخورده رو حفظ کنم... همینه که مملکت دو رو بازیه دیگه... با اینکه از خودم بدم میاد به خاطر این دورویی ولی مجبورم... بعضی وقتا باید خفه شی... مثه الان من...
خاتـــــღـــــــون ツ
اه .......چقدر بده آدم از زندگیش خسته باشه.... از خودش و کاراش و احساساتش و دلش خسته باشه... چقدر بده که امیدی نداشته باشه.... چقد بده که آینده رو نخواهد.... چقدر بده که آدم از بودنش ناراضی باشه... وجود خودش رو نخواد.... چقد بده وقتی زندگی روت فشار میاره......
خاتـــــღـــــــون ツ
همیشه حس ایمانی داشتم به قسم به ارواح خاک فلانی... ولی تا حالا عزیزم خاکی نداشت... حالا میتونم به ارواح خاکش قسم بخورم... ایمانم به این قسم بیشتر شد... کاش نمیشد...
خاتـــــღـــــــون ツ
چه دنبالر ادمو اروم میکنه... خدایا فقط بهم صبر بده... به خونوادم... مخصوصا دایی اخریم... خدا میدونی که چقد حساسو احساساتیه... ته تغاریه عزیز دلم... درسته 24 سالش شده ولی عین بچه ها حساسه...
خاتـــــღـــــــون ツ
هرچی باشه دنیای مجازی بهتر از جیغ و فریادای خونه بابا بزرگمه... ضجه های داییام... جیغای خاله هام... چشمام از حدقه داره میزنه در...
جلو آینه . . .
13 سال و 2 ماه و 24 روز و 16 ساعت و 58 دقيقه قبلخط چشمو از دستت میگیره و خودش واست میکشه . . .
با اینکه خیلیم بالا پایین میره و اصنم ظرافت نداره . . .
با همین بدونِِ ظرافت کشیدناش عشق مردونش و نشون میده . . .
و من با هر نگاهش عاشقی ها میکنم باهاش . . .