مرجان
خدایا... عجب بخشنده ای هستی! آنوقتی که در دنیایی زندگی می کنم پر از منت، ذره ای به رخم نمی کشی بخشندگیت را و من چه زود فراموشت می کنم...
مرجان
از پاییز مهرش برای تو .................برگ ریزش برای م....ن
مرجان
انسان ها به ناگهان شکسته نمی شوند.......... این ماییم که دیر به دیر نگاهشان میکنیم . . .!
مرجان
شجاعت مـے خواهد وفادار احساسـے باشـے......... کــ ِ میدانـے شکست مـے دهد روزے نفس ـهاے دلت را…
مرجان
من خدايي دارم، که در اين نزديکي است نه در آن بالاها مهربان، خوب، قشنگ......... او مرا مي خواند او مرا مي خواهد او همه درد مرا مي داند
مرجان
به سلامتیِ همه ی اونایی که توی پیری پدر ، یادشون نرفته وقتی بچه بودن کی کولشون میکرد …
مرجان
@ دوستای دنبالریم.....مرا بسپار در یادت ، به وقت ریزش باران ، نگاهت گر به آن بالاست و در وقت دعا قلبت مثال بید میلرزد ، دعایم کن که من محتاج محتاجم . . .
مرجان
دیگر نمی توانم متن های طولانی را تا آخرش بخوانم!!! تقصیر خودت بود آمدی... رفتی... و به هرچه کوتاه بود عادتم دادی...
مرجان
بیـــا یکــ شَبـــ جـــایمـــانــ را عَــوض کُنیــمــ! مَــن معشــوقــه میشــومــ ... و تـــو عــاشـــق بـــاش! مـَـن خیـــانــت میکُنـــمـــ ، و تـــو فَــرامــوش کُــن... خیلـــی سَختــــه نـَـــه؟؟؟
مرجان
بدینوسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیت های یک کودک هشت ساله را قبول می کنم! می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستارهاست… می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم… می خواهم زیر یک درخت بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم… می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم… می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده بود،.........این دسته چک من، کلید ماشین، کارت اعتباری و بقیه مدارک، مال شما! من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم !