soheila
عشق در جان ها همانند شراب است ، در جام آنچه از او نمایان گردد آب است و آنچه پنهان باشد مستی
soheila
عشق در جان ها همانند شراب است ، در جام آنچه از او نمایان گردد آب است و آنچه پنهان باشد مستی
soheila
عشق چنین است : آهی از اقیانوس احساس ، اشکی از آسمان اندیشه ، لبخندی از کشتزار روح .
soheila
عشق عنان گسیخته جوانی ، مردانگی ای است رها از دلزدگی ها ، زنانگی ای است دلگرم از آتش مهر و می درخشد با نور آسمانی که ژرف تر از آسمان ماست
soheila
آیا سزاوار است مالک من شوی در حالی که برای تو نباشم ، آیا بر می تابی که جسمم برای تو باشد ولی
قلبم نه .
soheila
مرا در روزی بارانی دفن کنید تا آتش قلبم خاموش گردد و در طابوتی بگذارید از چوب تا بدانند عشق من مانند چوب خاکستر شد دستهایم را بر روی سینه ام قرار بدهید تا بدانند همیشه دوست داشتم کسی را در آغوش بگیرم چشمهایم را باز بگذارید تا بدانند همیشه چشم انتظار بودم صورتم را رو به غروب آفتاب بگذارید تا بدانند عشق من غروب کرده و زندگی ام تمام شد . مرا در آفتاب بگذارید تا بدانند عشق من شعله ور شد.
soheila
مگر می شود آدم فقط یکبار عاشق شود؟عشق ابدی فقط حرف است.پیش می آید که آدم خیلی خاطر کسی را بخواهد.اما همیشه وقتی آدم فکر می کند که دلش سخت پیش یکی گرفتار است٬یک دفعه٬یک موقعی٬یک جایی٬می بیند که دلش٬ته دلش٬برای یکی دیگر هم می لرزد.اگر باوفا باشد دلش را خفه می کند و تا آخر عمر٬حسرت آن دلرزه برایش می ماند.اگر بی وفا باشد٬می لغزد و همه عمرش عذاب گناه بر دلش می ماند.هیچ کس حکمتش را نمی داند.هر دوتایش یک جای دل آدم را می سوزاند.فقط یک احساس برای آدم می ماند٬اینکه کاش آن یکی راه را انتخاب می کرد...
soheila
گناهم چیست جز عشق تو؟ روی از من چه می پوشی؟ مگر ای ماه! چشم بی گناهم را نمی بینی؟
soheila
پریشانم٬ دل مرگ آشیانم را نمی جویی پشیمانم٬ نگاه عذر خواهم را نمی بینی
soheila
سیه مژگان من! موی سپیدم را نگاهی کن سپید اندام من! روز سیاهم را نمی بینی؟
soheila
سخنها خفته در چشمم٬ نگاهم صد زبان دارد سیه چشما! مگر طرز نگاهم را نمی بینی؟
soheila
زبانم را نمی فهمی٬ نگاهم را نمی بینی ز اشکم بی خبر ماندی و آهم را نمی بینی
soheila
خدایا ! من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم ٬ همانی که وقتی دلش می گیرد و بغضش می ترکد ٬ می آید سراغت . من همانی ام که همیشه دعاهای عحیب و غریب می کند و چشم هایش را می بندد و می گوید : من این حرف ها سرم نمی شود . باید دعایم را مستجاب کنی
soheila
يك روز سگ دانايي از كنار يك دسته گربه مي گذشت . وقتي كه نزديك شد و ديد كه گربه ها سخت با خود سرگرم اند و اعتنايي به اون ندارند ، وا ايستاد . آنگاه از ميان آن دسته يك گربه ي درشت و عبوس پيش آمد و گفت : اي برادران دعا كنيد ؛ هرگاه دعا كرديد و باز هم دعا كرديد و كرديد ، آنگاه يقين بدانيد كه باران موش خواهد آمد . سگ چون اين را شنيد در دل خود خنديد و ار آن ها رو برگرداند و گفت : اي گربه هاي كور ابله ، مگر ننوشته اند و مگر من و پدارنم نداسته ايم كه آنچه به ازاي دعا و ايمان مي بارد موش نيست بلكه استخوان است .