امیر کریمی
باید به دوستداشتن لگد بزنیم بارمان را برداریم به دوش بکشیم برویم
امیر کریمی
مسلم است که ما باید خودمان را به چهار میخ بکشیم، تا بتوانیم از زیاده روی هایی در امان باشیم که سر راهمان سبز می شود، در شهرها و کوی هایی که در عرض یک روز، می توانند تمام نفرت ها و تمام عشق ها را جلوی چشم ما بیاورند. و ما باید به دیگران ببخشاییم، برایشان مثل راهبی آرامش فراهم کنیم ، باید بارشان را به دوش بکشیم، و بار خودمان را هم، باید شهید راه دوست داشتن بشویم و مغرور سرمان را بالا بگیریم و راه برویم ولی دوست داشتن فراموش می شود.
امیر کریمی
آن وقت بعد از دو سال طلاق می گیرد با اینکه بچه ای هم به دنیا آمده، اعتنا نمی کند، مادرش بزرگش خواهد کرد، ادامه می دهد کارش را، باز هم کار، کوهی از پول جمع می شود وقتی که دیگر فرصت از دست رفته است، کم کم متوجه می شود که زمان منتظر نمی ماند، مثل گوشت چرخ کرده توی غذا وا می دهد، توبه می کند، و حسرت می خورد، روی میز ولو می شود. و دوست داشتن فراموش می شود.
امیر کریمی
تابستان ها دنبال دختران بی شورت می افتد، وقت سربازی اش که می شود سرش را می تراشند. گواهینامه عالی کاردانی فنی می گیرد : "می خواهم جنس وارد کنم"، پشت فرمان با تلفن حرف می زند و گاهی هم فقط ادای تلفن زدن در می آورد، شکم می آورد و سینه هایی که باید در طول سال پرشان کند، این به مذاق والدین خوش می آید، و به مذاق دایی کشیش. حلقه ای به انگشت می کند، زن ده بار فریب خورده است، این پیمان جاودانه خواهد بود، ولی دوست داشتن فراموش می شود.
امیر کریمی
زیر سقفی به دنیا می آید، زیر آسمانی استرلیزه، اولش کمی دست و پا می زند، ولی خیلی زود آرام می گیرد، روی موکت چهار دست و پایی می کند، سرش به تلویزیون می خورد سرش را می گیرد و مثل هیپنوتیزم شده ها خشکش می زند. توی مدرسه یاد می گیرد که خارجی دشمن است، به گروه ولگردهای متمرکز می پیوندد، شب ها با لباس اتو کشیده خیابان ها را متر می کند، به طور اتفاقی مدتی گل می کند ؛ ولی دوست داشتن فراموش می شود.
♥ tannaz ♥
اینجا خبری نیست کلیدها راهی بیابان شده اند و انگورها تن به مویز داد ه اند من بیدارم ...و حصارها تنگ تر از آنند که نفس بکشم....ـ
♥ tannaz ♥
انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ... شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهیه
امیر کریمی
"یک روز مثال بوف کورم کردند / از مرگ مرا گرفته دورم کردند / با قفل غرور دست و پایم بستند / در خویش مرا زنده بگورم کردند"
گـلـپــری
دلت را از “شیشه” بساز ولی به سنگها بگو دلم از “فولاد” است . . .
گـلـپــری
این روزها همه چیز قدیم و جدید میشود . . . ساعت قدیم، ساعت جدید . . . پول قدیم،پول جدید . . . . یارقدیم، یار جدید ...
گـلـپــری
حالا هی تو تلخ باش و تلخی کن . . . فکر میکنی برای فرهاد فرقی میکنه ؟!! ....
گـلـپــری
خدایم را دوست دارم ، و با وفا تر از او سراغ ندارم ! شاید ؛ به رسم همین وفاداریست ، که عزیزانم را به او می سپارم ... !!!

15 سال و 4 ماه و 3 روز و 11 ساعت و 18 دقيقه قبلامير جان...اشتباه شد...گروهمون پنجمه..اما ميدوني كه ميارمش اول....
15 سال و 4 ماه و 3 روز و 11 ساعت و 11 دقيقه قبلتو خودت اولی
15 سال و 4 ماه و 3 روز و 11 ساعت و 5 دقيقه قبلاین چیزا مهم نیست گلم
مرسي عزيززززززززززززززززززززم
15 سال و 4 ماه و 3 روز و 11 ساعت و 1 دقيقه قبل
15 سال و 4 ماه و 3 روز و 10 ساعت و 59 دقيقه قبل