سوسن سعادت
آدمی را بهشت کافي بود، آدم از بوی سيب ميترسيد/ نه به سمت درختها ميرفت، و نه چيزی ز شاخهها ميچيد آه ! آدم چقدر دلخوش بود، دلخوش رنگهای تکراری/ دل من جذبههای نو ميخواست، دل من بیتو داشت ميپوسيد/ آه ای سيب ! سيبِ دور از دست! تا کجا ميکشی مرا امشب؟ دل من رفته بود دنبالت، پايم از شاخه ناگهان لغزيد/ و رها شد دلم چو آينهای، کنج متروکی از زمين افتاد/ حال برگشته روزگار و خودم دام و زنجير و بند و زندانم/ از پس قفلهای پی در پی میشود پشت ميلههايم ديد/ ابرها ماجرای تلخ منند، هستیام رعد و برق و باران است/ ابر و من ماجرای عصيانيم، بايد از رنگ و بوی ما ترسيد/ نه هوا جای بال و پر زدن است، نه زمين در خور فرو رفتن/ ديگر اينجا مجال ماندن نيست، آه بايد به آسمان کوچيد....
در چهار راه


جزئیات گروه
5 


