دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

#چهارراه یعنی #جامعه ... گاهی وقتا هیچ چیز مثه خالی کردن حرفها و گلایه هات رو یه کاغذ سفید بهت آرامش نمیده ... هر چی دوست داری بنویس ... خاطره ، شعر ، جوک ، شوخی ، گپ ، داستانک ، گلایه ... و هرچی ..

جزئیات گروه

شناسه 331
وضعیت فعال
- گروه عادی
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
موضوع گوناگون
ارسال 30245 پست
عضو 733 کاربر
طرفدار 48 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 17
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 43
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 3

کاربران گروه

(727 کاربر)

مدیران گروه

(3 مدیر)

برچسب‌های کاربری

چهار راه
شناسه‌: 331 · گوناگون
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
امیر کریمی
امیر کریمی

بغض نشونه ی ضعف نیست ... گاهی نشونه ی بی رحمی مخاطبه ...

امیر کریمی
امیر کریمی

یعنی مرورِ خاطرات ...

امیر کریمی
امیر کریمی

احتیاط باید کرد، همه چیز کهنه می‌شود و اگر کمی کوتاهی کنیم، عشق نیز...

امیر کریمی
امیر کریمی

تلخه مثه دُمِ مار ...

امیر کریمی
امیر کریمی

، ، هیچگاه در کنار هم نبودیم هیچگاه یکدیگر را نشناختیم اما من و تو اگر به جای او بودیم آخر داستان چگونه بود ؟

امیر کریمی
امیر کریمی

موفقم من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است خیلی موفقی تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است اما زیر مشتی خاک است گفتند مقصر خودش است ...

امیر کریمی
امیر کریمی

خوشحال بودم که که مرا تحسین می کنند به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند...

امیر کریمی
امیر کریمی

چند سال گذشت وقت گرفتن نتایج بود منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی، همان آرزوی دیرینه ی پدرت اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود وقت قضاوت بود ... جامعه ی ما همیشه می کند ...

امیر کریمی
امیر کریمی

آن روز خوشحال تر از آن بودم که بخواهم به این فکر کنم که کسی کسی را کشته است آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه آن را به به کناری انداختی اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه برای اولین بار بود در زندگی اش که این همه به او توجه شده بود ...

ستایش
ستایش

خــُــــــدا...! یــادتـــ.... باشــــد... بــراے بعضے وقتهــــا که خیلے خستـــه امـــ.... "یکـــ... بـغـلــــِ.... مـحـکـمــــ...." بـه من بدهکارے...

امیر کریمی
امیر کریمی

چاپ شده بود هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود...

امیر کریمی
امیر کریمی

سال های آخر دبیرستان بود باید آماده می شدیم برای ساختن آینده ... باید بیشتر درس می خواندم دنبال کلاس های تقویتی بودم تحصیل در دانشگاه های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد اما نه انگیزه داشت نه پول، درس را رها کرد و دنبال کار می گشت ...

امیر کریمی
امیر کریمی

در خانه ای بزرگ می شدم که بهار توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید ...

امیر کریمی
امیر کریمی

معلم آن روز او را تنبیه کرد بقیه بچه ها به او خندیدند... آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد..... هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد. خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته شاید معلم هم نمی دانست و گاهی به هم گره می خورند گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت ...

امیر کریمی
امیر کریمی

گفته بود انشا بنویسید موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت نوشته بودم علم بهتر است مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید نوشته بودی علم بهتر است شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود... خودکارش روز قبل تمام شده بود...