امیر کریمی
یه همکلاسی دختر داشتیم، طفلک خیلی ساده بود. یه روز باهاش قرار داشتیم واسه آزمایشگاه دیر رسیدیم. گفت چرا دیر کردین؟ دوستم گفت: سلف بودیم! ساعت 4 عصر؟! سلف که الان تعطیله! داشتیم دیگا رو می شستیم! دیگ؟! مگه شما باید بشورین؟! دیدم باور کرده زدم به لودگی: آره! هر ترم قرعه کشی می کنن یه بار تو ترم نوبتت میشه، ما پارتی داشتیم امروز شستیم. بعضیا بدشانسن شب امتحان نوبتشون میشه! آقا این رفت تو فکر ...
مصطفی
خندیدن خوب است ...قهقهه عالیست... گریســـتن آدم را آرام میکنـــد... امــــــا... لعنت بر بغــــــــض...!!!
مصطفی
گاهی وقتا خودمو بغل میکنم ومیگم : غصه نخوردیوونه!!! من که باهاتم....
مصطفی
ما به یکی گفتیم خدا به زمین گرم بِزَنتت ، نام برده الان روی شن های سواحل آنتالیا داره آفتاب میگیره .فک کنم سوتفاهم شده با خدا !!!
مصطفی
قطاری سوی خـــــــــدا میرفت،همه مردم سوار شدند....به بهشت که رسیدن همه پیاده شدن...و فراموش کردن که مقصد خـــــــــــدا بود نه بهشت...
امیر کریمی
مرد کشاورزی یک زن نق نقو داشت که از صبح تا نصف شب در مورد چیزی شکایت میکرد. تنها زمان آسایش مرد زمانی بود که با قاطر پیرش در مزرعه شخم میزد. یک روز، وقتی که همسرش برایش ناهار آورد، کشاورز قاطر پیر را به زیر سایه ای راند و شروع به خوردن ناهار خود کرد. بلافاصله همسر نق نقو مثل همیشه شکایت را آغاز کرد. ناگهان قاطر پیر با هر دو پای عقبی لگدی به پشت سر زن و در دم کشته شد. در مراسم تشییع جنازه چند روز بعد، کشیش متوجه چیز عجیبی شد. هر وقت… یک زن عزادار برای تسلیت گویی به مرد کشاورز نزدیک میشد، مرد گوش میداد و بنشانه تصدیق سر خود را بالا و پایین میکرد، اما هنگامی که یک مرد عزادار به او نزدیک میشد، او بعد از یک دقیقه گوش کردن سر خود را بنشانه مخالفت تکان میداد. پس از مراسم تدفین، کشیش از کشاورز قضیه را پرسید....
مصطفی
از مـــرگ نـــمـــیـــتـــرســـم مـــن فـــقـــط نـــگـــرانــم کـــه در شـــلوغـــی آن دنـــیـــا مــــــــادرم را پیـــدا نـــکنـــم...
مصطفی
روزگاريست شيطان فرياد ميزند: آدمي پيدا كنيد سجده خواهم كرد ...
فردایی دیگر
قلمی که ننویسد همان به که شکسته باد ..
فرداش دیدم عین ماده پلنگ زخمی اومد طرف ما! نگو بعد ناهار رفته تو آشپزخونه سلف التماس و زاری که بزارن دیگ بشوره!
14 سال و 2 ماه و 11 روز و 9 ساعت و 38 دقيقه قبلآشپزا فک کردن نذر داره یا خله، گذاشتن بشوره، بعد گفته: بی زحمت اسم منو از قرعه کشی خط بزنین، شب امتحان به من گیر ندین! اونا هاج و واج! قضیه رو گفته آشپزا ترکیدن.
خاطراتِ دیگران
14 سال و 2 ماه و 11 روز و 9 ساعت و 38 دقيقه قبل
14 سال و 2 ماه و 10 روز و 19 ساعت و 6 دقيقه قبلمن که خیلی خندیدم خوندمش
14 سال و 2 ماه و 10 روز و 17 ساعت و 35 دقيقه قبلاوهوم...منم
14 سال و 2 ماه و 10 روز و 16 ساعت و 37 دقيقه قبل