هذيان با آيينه
هم میزنم نگاهت را كه در ته چشمانم ته نشین شده، اوقاتم شیریــن ِ شیرین می شود...
هذيان با آيينه
اینهمه جا، ببین اینهمه صندلی خالی، اصلا همین زمین، چه عیب دارد، جا قحط بود؟ حتما باید مینشستی به دل من؟...
هذيان با آيينه
مثل آن که شاهرگ احساسم را زده باشی ... بند نمی آید دوست داشتنت ...!
هذيان با آيينه
وقتی که مرا "دور می زنی"، یادت باشد که عشق را در "میدان" من آموختی!! دوباره به "من" خواهی رسید . . . !!
هذيان با آيينه
پیشونیـ نوشتمـ را با دست هایتـ عوضـ می کنمـ، توی روزهایم قدم بزن، خوشبختیـ هایشـ را جدا کنـ، هر چـه ماند پسـ می گیرمـ !!!
هذيان با آيينه
درستـــ وسط پیشانـــی اتـــ می شـــود قبله گــاه لبــ هــای مــــــن، بـــــــوسه هــایم را همان جــا حواله می کنمــــ ...
هذيان با آيينه
گاهی دلت میخواد همه بغضات از تو نگاهت خونده بشه، که جسارت گفتن کلمه هارو نداری، اما یه نگاه گنگ تحویل میگیری، و یه جمله مثله: چیزی شده؟؟؟! اونجاست که بغضتو با لیوان سکوتت سر میکشی، و با لبخند میگی: نه هیچی...!
هذيان با آيينه
اگه یه روز حس کردی نبودن یه نفر بهتر از بودنشه چشاتو ببند و به نبودنش فکر کن اگه چشات خیس شد بدون که داری به خودت دروغ می گی ....!
هذيان با آيينه
هر انچه هستی دیر یا زود خاطره ای بیش نخواهی شد پس خاطره ای خوش باش.
هذيان با آيينه
سیــــــــــر شدم . . . بس که ســـــــرد و گـــــــــــرم روزگار را … چشیدم ! ! خدایـــــــــــــا . . . چرا تا زنده ایم روانمان را شـــــــــاد نمی کنی ؟ ! همیکنه مردیم . . . شادروانمان می کنی ؟ !
هذيان با آيينه
آمادهی رفتنام چشم به راهِ کسی نخواهم ماند خيلی وقت است چمدانِ رنگورفتهی خود را بستهام چمدانِ خُردوريزِ بعضی روياها را
هذيان با آيينه
میدونی قشنگی عشق چیه؟ اینکه تو بی خبر باشی و اون واست پیش خدا دعا کنه!!!!!!!!!
هذيان با آيينه
لعـــــــــنت به همه ی قـــــــــانون های دنـــــــــیا که در آن شــکـــــــــستنِ دل پیـــــــــگردِ قـــــــــانونی نــَـــــــدارد