دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

گروهی برای دلنوشت های دنبالریون
در این گروه کپـــــی پیســـت ممنوعه و فقط می‌تونین نوشته های شخصی خودتون رو به اشتراک بزارین.



ارسالهای مشکوک به کپی، در گوگل سرچ میشن و در صورت مشاهده‌ی ‌تخلف، حتما برخورد میشه.

جزئیات گروه

شناسه 56
وضعیت فعال
- گروه ویژه
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
موضوع روزنوشت و شخصی
ارسال 5223 پست
عضو 766 کاربر
طرفدار 58 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 16
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 31
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 21

کاربران گروه

(763 کاربر)

مدیران گروه

(1 مدیر)

برچسب‌های کاربری

دلنوشتِ دنبالریون
شناسه‌: 56 · روزنوشت و شخصی
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
O u ➌ Ph ¥
O u ➌ Ph ¥

تا چندی پیش خیلی برام سخت بود...روبرو شدن با حقیقت...چقدر سخت بود اعترافِ نقطه ضعف‌ها و اشتباهاتم...هر روز سعی می‌کنم خونسردتر ومنطقی‌تر باشم...گرچه هرروز که می‌گذره...کمتر این جور چیزهارو از اطرافیام می‌بینم...

O u ➌ Ph ¥
O u ➌ Ph ¥

دانسته در باتلاقِ زندگی دست و پا می‌زدم و غرق‌تر می‌شدم...با این حال در انتظارِ دو بال برای پرواز ماندم...

O u ➌ Ph ¥
O u ➌ Ph ¥

پنجره‌ها را یکی یکی به روی خویش بستم،هیچ لذتی برای دیدن نبود...وقت بدرود با گذشته رسیده بود، بی‌مقصد به راهم ادامه ‌می‌دادم...چهره‌ی آینه ناله می‌کرد، چه حرفهایی ناگفته داشت...دلِ سنگم هم به حالِ او می‎‌سوخت ناچار آن را شکستم...

O u ➌ Ph ¥
O u ➌ Ph ¥

آرزوهای کودکی را یکی یکی به خاک سپردم و فاتحه خواندم، شانه هایم سبک‌تر شده بود...دگر هیچگاه دوردست را ندیدم،شاید آینده از کنارم پر زده بود...خوش به این بودم ردپاهایم به دنبال من ‌اند ترکم نخواهند کرد...به مرز جنون رسیدم و از هر سو یک بیگانه بودم...

O u ➌ Ph ¥
O u ➌ Ph ¥

ساعت به سرعت گام برمی‌داشت و من به آرامی به آن خیره بودم...و چه خونسردیِ عذاب دهنده‌ای بود مرگِ تدریجیِ خویش را با تیک‌تاکِ ساعت دیدن...

محسـن
محسـن

آدما بعضی وقتا سگ میشن؛ یعنی سگ ها بعضی وقتا آدم میشن ؟