آزاده ایــرانی
پرنده گفت : " چه بوئی، چه آفتابی، آه/ بهار آمده است/ و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت."/ پرنده از لب ایوان/ پرید، مثل پیامی پرید و رفت/ پرنده کوچک بود/ پرنده فکر نمیکرد/ پرنده روزنامه نمیخواند/پرنده قرض نداشت/پرنده آدمها را نمیشناخت/پرنده روی هوا/ و بر فراز چراغ های خطر/ در ارتفاع بی خبری میپرید/ و لحظه های آبی را/ دیوانه وارتجربه میکرد/ پرنده، آه، فقط یک پرنده بود
آزاده ایــرانی
من از نهایت شب حرف میزنم/ من از نهایت تاریکی/ و از نهایت شب حرف میزنم/ اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور/ و یک دریچه که از آن/ به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم
آزاده ایــرانی
شاید حقیقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان/ که زیر بارش یکریز برف مدفون شد/ و سال دیگر، وقتی بهار/ با آسمان پشت پنجره همخوابه میشود/ و در تنش فوران میکنند/ فواره های سبز سبکبار/ شکوفه خواهد داد ای یار، ای یگانه ترین یار...
الهــــ ه
دیدم که در وزیدن دستانش .. جسمیت وجودم تحلیل میرود .. دیدم که قلب او .. با آن طنین ساحر سرگردان .. پیچیده در تمامی قلب من ... " فـــروغ فـــرخــزاد / شعر : وصل "
ܓܨ♫ NarGesS ♫ܓܨ
آیـا شما که صورتـتـان را ..در سایـهی نقـاب غمانـگیــز زندگـی.. مخفـی نمودهایـد.. گـاهی به ایـن حقیقت ِیـأسآور.. اندیشـه مـیکنیـد.. که زنـدههای امـروزی.. چیـزی بـه جـز تـفـالـهی یکـــ زنــده نیستـنـد؟
ܓ✿ ツMeena
اگر عشق عشق باشد زمان حرف احمقانه ای ست...
ܓ✿ ツMeena
دل گمراه من چه خواهد کرد با بهاری که می رسد از راه؟ ِیا نيازی که رنگ می گيرد در تن شاخه های خشک و سياه...
الهــــ ه
و مردی از کنار درختان خیس می گذرد .. مردی که رشته های آبی رگهایش .. مانند مارهای مرده از دو سوی گلو گاهش بالا خزیده اند .. و در شقیقه های منقلبش .. آن هجای خونین را تکرار می کنند: -سلام - سلام .. و من .. به جفت گیری گل ها میاندیشم ../.