دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

مختصر : شعر های فروغ / یا تکه ای از شعر هایش که دل نشین بود برایتان
از ارسال ِ پست همراه عکس خودداری نمایید / با تشکر

جزئیات گروه

شناسه 1251
وضعیت فعال
- گروه عادی
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
ارسال 234 پست
عضو 166 کاربر
طرفدار 13 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 242
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 271
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 235

کاربران گروه

(164 کاربر)

مدیران گروه

(2 مدیر)

برچسب‌های کاربری

فـــروغ فـــرخــزاد
شناسه‌: 1251 ·
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
reza
reza
توسط موبایل در فـــروغ فـــرخــزاد

آمدی ز دورها و دورها..ز سرزمین عطرها و نورها..نشانده ای مرا کنون به زورقی ز عاجها ز ابرها بلورها..مرا ببر ...ببر به شهر شعرها و شورها

ܓܨ♫ NarGesS ♫ܓܨ
ܓܨ♫ NarGesS ♫ܓܨ

آه...هرگـز گمـان مبـر که دلـم با زبـانـم رفیـق و همراهـست. . .

آزاده ایــرانی
آزاده ایــرانی

دوستت دارم خموش خسته جان باز هم لغزید بر لبهای من لیک گویی در سکوت نیمروز گم شد از بی حاصلی آوای من ناله کردم : آفتاب ، ای آفتاب بر گل خشکیده ای دیگر متاب تشنه لب بودیم و او ما را فریفت در کویر زندگانی چون سراب ...

آزاده ایــرانی
آزاده ایــرانی

با آنکه رفته ای و مرا برده ای ز یاد می خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت ای مرد، ای فریب مجسم بیا که باز بر سینه پر آتش خود می فشارمت

این ارسال را بازنشر کرده است.
آزاده ایــرانی
آزاده ایــرانی

آغوش مهربان مام وطن پستانک سوابق پر افتخار تاریخی لالایی تمدن و فرهنگ و جق و جق، جقجقه قانون آه دیگر خیالم از همه سو راحتست ...

آزاده ایــرانی
آزاده ایــرانی

آه، باور نمیکنم که مرا با تو پیوستنی چنین باشد نگه آن دو چشم شور افکن سوی من گرم و دلنشین باشد ...

آزاده ایــرانی
آزاده ایــرانی

از تو تنهاییم خاموشی گرفت پیکرم بوی همآغوشی گرفت جوی خشک سینه ام را آب ، تو بستر رگهایم را سیلاب ، تو در جهانی این چنین سرد و سیاه با قدمهایت قدمهایم براه ...

آزاده ایــرانی
آزاده ایــرانی

دلم می خواهد فقط یکبار دیگر در کنار پنجره بایستم و خورشید را نگاه کنم ، وقتی که او غروب می کند باز یکبار دیگر ببینم که چطور موهای طلائی تو، که عزیزترین چیزهای من بودند در باد آشفته می شدند.

آزاده ایــرانی
آزاده ایــرانی

من به مردی وفا نمودم و او پشت پا زد به عشق و امیدم هر چه دادم به او حلالش باد غیر از آن دل که مفت بخشیدم ...

آزاده ایــرانی
آزاده ایــرانی

بعد از تو ما به قبرستان ها رو آوردیم/ و مرگ، زیر چادر مادر بزرگ نفس میکشید/ و مرگ، آن درخت تناور بود/ که زنده های اینسوی آغاز/ به شاخه های ملولش دخیل می بستند/ و مرده های آنسوی پایان/ به ریشه های فسفریش چنگ میزدند/ و مرگ روی آن ضریح مقدس نشسته بود/ که در چهار زاویه اش، ناگهان چهار لاله ی آبی/ روشن شدند. / صدای باد می آید/ صدای باد می آید، ای هفت سالگی/ بر خاستم و آب نوشیدم/ و ناگهان به خاطر آوردم/ که کشتزارهای جوان تو از هجوم ملخ ها چگونه ترسیدند...

آزاده ایــرانی
آزاده ایــرانی

دلم گرفته است / دلم گرفته است/ به ایوان میروم و انگشتانم را / بر پوست کشیده ی شب میکشم / چراغ های رابطه تاریکند / چراغ های رابطه تاریکند/ کسی مرا به آفتاب / معرفی نخواهد کرد / کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد / پرواز را بخاطر بسپار/ پرنده مردنی ست

آزاده ایــرانی
آزاده ایــرانی

...میتوان بر جای باقی ماند/ در کنار پرده،اما کور،اما کر/ میتوان فریاد زد/ با صدائی سخت کاذب، سخت بیگانه/ "دوست میدارم"/ میتوان در بازوان چیرهٔ یک مرد/ ماده ای زیبا و سالم بود/ با تنی چون سفرهٔ چرمین/ با دو پستان درشت سخت/ میتوان در بستر یک مست، یک دیوانه، یک ولگرد/ عصمت یک عشق را آلود/.../میتوان همچون عروسک های کوکی بود/ با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید/ میتوان در جعبه ای ماهوت/ با تنی انباشته از کاه/ سالها درلابلای تور و پولک خفت/ میتوان با هر فشار هرزهٔ دستی/ بی سبب فریاد کرد و گفت/ "آه،من بسیار خوشبختم"

آزاده ایــرانی
آزاده ایــرانی

پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردنی است

❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁

، اغاز دوست داشتن است... ..... ............

آزاده ایــرانی
آزاده ایــرانی

ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و میدانم/چرا بیهوده میگوئی، دل چون آهنی دارم/نمیدانی، نمیدانی، که من جز چشم افسونگر/در این جام لبانم، بادهٔ مردافکنی دارم./چرا بیهوده میکوشی که بگریزی ز آغوشم/از این سوزنده تر هرگز نخواهی یافت آغوشی/ نمیترسی، نمیترسی، که بنویسند نامت را/به سنگ تیرهٔ گوری، شب غمناک خاموشی/بیا دنیا نمی ارزد به این پرهیز و این دوری/ فدای لحظه ای شادی کن این رؤیای هستی را/لبت را بر لبم بگذار کز این ساغر پرمی/ چنان مستت کنم تا خود بدانی قدر مستی را/ترا افسون چشمانم ز ره برده است و میدانم/که سر تا پا به سوز خواهشی بیمار میسوزی/ دروغ است این اگر، پس آن دو چشم راز گویت را/چرا هر لحظه بر چشم من دیوانه میدوزی