محمّدحسین
باز هم رویا / آنهم اینسان تیره و درهم / باید از داروی تلخ خواب / عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم / می فشارم پلکهای خسته را بر هم
آناهیتا
پشت شیشه برف می بارد،پشت شیشه برف می بارد،در سکوت سینه ام،دانه اندوه می کارد.
✔ عـلـ[بابا]ــی
شاید این را شنیده ای که زنان ،در دل ”آری" و "نه“ به لب دارند ... ضعف خود را عیان نمیسازند ،راز دار و خموش و مکارند ... آه، من هم زنم ‚ زنی که دلش در هوای تو می زند پر و بال ... دوستت دارم ای خیال لطیف ،دوستت دارم ای امید محال ... !
محمّدحسین
حرفی به من بزن / آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد / جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد ؟ / حرفی بزن / من در پناه پنجره ام / با آفتاب رابطه دارم .
آزاده ایــرانی
آه، باور نمیکنم که مرا با تو پیوستنی چنین باشد نگه آن دو چشم شور افکن سوی من گرم و دلنشین باشد بیگمان زان جهان رویایی زهره بر من فکنده دیده عشق می نویسم بر وی دفتر خویش جاودان باشی ای سپیده عشق
آزاده ایــرانی
کنون طنین جیغ کلاغان در عمق خوابهای سحرگاهی احساس می شود آینه ها به هوش می آیند و شکل های منفرد و تنها خود را به اولین کشاله بیداری و به هجوم مخفی کابوسهای شوم تسلیم میکنند
آزاده ایــرانی
لیکن ای افسوس من ندیدم عاقبت در آسمان شهر رویا ها نور خورشیدی زیر پایم بوته های خشک با اندوه می نالند چهره خورشید شهر ما دریغا سخت تاریک است خوب میدانم که دیگر نیست امیدی نیست امیدی محو شد در جنگل انبوه تاریکی چون رگ نوری طنین آشنای من قطره اشکی هم نیفشاند آسمان تار از نگاه خسته ابری به پای من من گل پژمرده ای هستم چشمهایم چشمه خشک کویر غم تشنه یک بوسه خورشید تشنه یک قطره شبنم
آزاده ایــرانی
چرا توقف کنم ؟ راه از میان مویرگهای حیات می گذرد کیفیت محیط کشتی زهدان ماه سلولهای فاسد را خواهد کشت و در فضای شیمیایی بعد از طلوع تنها صداست صدا که جذب ذره های زمان خواهد شد
✔ عـلـ[بابا]ــی
شاید حقیقت آن دو دست جوان بود آن دو دست جوان / که زیر بارش یکریز برف مدفون شد / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
او به من دل سپرد و / به جز رنج کی شد از عشق من حاصل او / با غروری که چشم مرا بست / پا نهادم برروی دل او / ... !
javad
پرواز را به خاطر بسپار... پرنده رفتنیست... .