دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

ما با اسرائیل وارد جنگ خواهیم شد ..هر کس مرد این راه است بسم الله .. هر کس نیست خداحافظ .
ما باید پرچم اسلام را در انتهای افق بر زمین بکوبیم .
حاج احمد متوسلیان
پست هایی که با موضوع گروه ارتباط ندارند حذف میشوند .

جزئیات گروه

شناسه 1625
وضعیت فعال
- گروه عادی
- دارای مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
موضوع اجتماع و سياست
ارسال 35 پست
عضو 63 کاربر
طرفدار 7 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 532
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 394
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 510

کاربران گروه

(62 کاربر)

مدیران گروه

(2 مدیر)

برچسب‌های کاربری

آذرخش مهاجر حاج احمد متو...
شناسه‌: 1625 · اجتماع و سياست
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
DaNi
1.jpg DaNi

خیلی دنبال این عکس گشتم تا پیداش کردم ... بهترین جمله ای که میتونی برای این عکس بگی چیه ؟؟؟

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
امیرحسیــن  :-)
21.jpg امیرحسیــن :-)

زخمی شده بود.پایش را گچ گرفته بودند و توی مریوان بستری بود.بچه ها لباس‌هایش را شسته بودند. خبردار که شد،بلند شد برود لباس های آن ها را بشوید. گفتم:«برادر ،پاتون رو تازه گچ گرفته‌ن.اگه گچ خیس بشه، پاتون عفونت می‌کنه.» گفت«هیچی نمی‌شه.» رفت توی حمام و لباس همه بچه ها را شست. نصف روز طول کشید. گفتیم الآن تمام گچ نم برداشته و باید عوضش کرد. اما یک قطره آب هم روی گچ نریخته بود. می‌گفت«مال بیت المال بود،مواظب بودم خیس نشه.» احمد را می گویم

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
امیرحسیــن  :-)
1333869432367557_large.jpg امیرحسیــن :-)

حاج احمد کجایی؟؟؟؟هنوز ازت خبری نیست .... ولی من یقین دارم که برمیگردی

امیرحسیــن  :-)
امیرحسیــن :-)

سرما پسرک را کلافه کرده بود. سرجايش درجا مي‌زد. ته تفنگ مي‌خورد زمين و قرچ قرچ صدا مي‌داد. ماشين تويوتا جلوتر ايستاد. احمد پيدا شد. ـ تو مثلاَ نگهباني اين جا؟اين چه وضعشه؟يکي بايد مراقب خودت باشه. مي‌دوني اين جاده چقدر خطرناکه؟ دست هايش را توي هوا تکان مي‌داد.مثل طلب کارها حرف مي‌زد و مي‌آمد جلو. ـ ببينم تفنگتو. تفنگ را از دست پسر بيرون کشيد. ـ چرا تميزش نکرده‌اي؟اين تفنگه يا لوله بخاري! پسر تفنگ را پس گرفت و مثل بچه ها زد زير گريه. ـ تو چه‌طور جرئت مي‌کني به من امرونهي کني! مي‌دوني من کي‌ام؟ من نيروي برادر احمدم. اگه بفهمه حسابتو مي‌رسه. بعد هم رويش را برگرداند و گفت«اصلاَ اگه خودت بودي مي‌تونستي توي اين سرما نگه باني بدي؟» احمد شانه هايش را گرفت و محکم بغلش کرد.بي صدا اشک مي‌ريخت و مي‌گفت«تو رو خدا منو ببخش» پسر تقلا مي‌کرد شانه هايش را از دست هاي او بيرون بکشد.دستش خورد به کلاه پشمي احمد. کلاه افتاد.شناختش. سرش را گذاشت روي شانه‌اش و سير گريه کرد.

امیرحسیــن  :-)
امیرحسیــن :-)

آخرين نفري که از عمليات برمي‌گشت خودش بود.يک کلاه خود سرش بود،افتاد ته دره.حالا آن طرف دموکرات‌ها بودند و آتششان هم سنگين.تا نرفت کلاه خود را برنداشت،برنگشت. گفتيم«اگه شهيد مي‌شدي…؟» گفت«اين بيت المال بود.»

امیرحسیــن  :-)
امیرحسیــن :-)

حاج احمد آمد طرف بچه‌ها.از دور پرسيد«چي شده؟» يک نفر آمد جلو و گفت«هرچي به‌ش گفتيم مرگ بر صدام بگه،نگفت.به امام توهين کرد،من هم زدم توي صورتش.» حاجي يک سيلي خواباند زير گوشش. ـ کجاي اسلام داريم که مي‌تونيد اسير رو بزنيد؟!اگه به امام توهين کرد،يه بحث ديگه‌س.تو حق نداشتي بزنيش.

یاورهمیشه مؤمن
یاورهمیشه مؤمن

هی میگین رزمنده جانباز مفقود الاثر شهید ! خب میخواستن نرن! کسی مجبورشون نکرده بود که! گفتم:چرا اتفاقا! مجبورشون میکرد! گفت:کی؟!! گفتم:همون که تو نداریش! گفت:من ندرم؟! چی رو؟! گفتم: غیــــــرت و مردانگي.... !! شادی روح رفتگان و سلامتی بازماندگان

یاورهمیشه مؤمن
یاورهمیشه مؤمن

روزگاران عجيبی آمدند// نسل‌هاي نانجيبی آمدند// ابتدا احساسهامان ترد بود// ابتدا اندوههامان خرد بود// رفته رفته خنده‌ها زاری شدند زخم‌هامان کم‌کمک کاري شدند //عقده‌ها رفتند و علّت مانده است// در گلويم حاج همت مانده است// زخميم اما نمک بی فايده است// درد دارم ني‌لبک بی فايده است ...

امیرحسیــن  :-)
21.jpg امیرحسیــن :-)

احمدم نیا... آقا میگفت ظرف دعایت باید پرشود که برگردی...سوالی دارم... میخواهی بیایی چکار؟... اینجا همه دکتر هستنند و مهندس .... خیلی ها اجتهاد دارند.... خیلیها شهردارند و شهروند افتخاری .... و استاندار...... همه هم میخواهند رئیس جمهور شوند.... اینجا دزدان هم سایت شخصی دارند و میدان نفت و گاز و دانشگاه و دانشجو واستاد و مدرک معامله میکنند...اما حالا که آقا رفته میگویم نیا.... دیگر چشمان ابراهیم منتظرت نیست.... باشد حق با توست.... این تو بودی که منتظر چشمان ابراهیم بودی ... ولی دیگر نباش.... که نور چشم ابراهیم نیز منتظرش نیست.... بار ها به ابراهیمت گفته ام که از چشم تو چشمه هاست در چشم همه.... اما زمانه خشکیست برادر....تا آنجا که ژاله اش هم روح حاجی را طلاق داده .... نیا حاج احمد....نکند بیایی و موازنه قحط الرجال این ام القری جهان اسلام را به هم بزنی.... نکند بیایی و رنگ شهر بازی ات بدهد و آنوقت گرفتار تجارت ریا و مکنت خواهی شد .... و شاید روزی بخواهی رییس جمهور شوی... همین حالا به تو میگویم .... که من به خشونت طلبای مثل شماها رای نمیدم ... حتی به تو فکر نمیکنم... من منتظر تو نیستم....

DaNi
221298_534.jpg DaNi

@پـدربـزرگـــ ایـرانـی ... 8 سند/ آخرین حقوق دریافتی یک فرمانده لشکر

mehran313
68704_349019095187365_1689088237_n.jpg mehran313

من و توباید پرچم خودمان را آنجا بزنیم....!! در انتهای افق ....!!

mehran313
222222222222.jpg mehran313

تو حتماً زنده‌ای، این را یقین داریم ما اجساد......

این ارسال را بازنشر کرده است.
امیرحسیــن  :-)
8_870414_L600.jpg امیرحسیــن :-)

9518 روز بي خبر از "حاج احمد"

این ارسال را بازنشر کرده است.
امیرحسیــن  :-)
444723_DRRTuMke.jpg امیرحسیــن :-)

برای تهیه مهمات باید حاج احمد متوسلیان رو می دیدم به طرف اتاق فرماندهی رفتم در باز بود ، اما حاج احمد نبود یکی از دوستان گفت: مطمئن نیستم ، اما شاید بدونم کجاست! ... به طرف دستشویی ها راه افتادیم درست حدس زده بود حاج احمد در حالی که سطل آب به دست داشت ، مشغول نظافت دستشویی ها بود داغ شدم رفیقمون رفت تا سطل رو از دستش بگیره حاج احمد یک قدم عقب کشید و به نظافت مشغول شد نگاهی کرد و گفت: یادت باشه! فرمانده هنگام جنگ برادر بزرگتر همه است و در بقیه مواقع کوچکتر از همه...