امیرحسیــن :-)
حاج احمد کجایی؟؟؟؟هنوز ازت خبری نیست .... ولی من یقین دارم که برمیگردی
امیرحسیــن :-)
آخرين نفري که از عمليات برميگشت خودش بود.يک کلاه خود سرش بود،افتاد ته دره.حالا آن طرف دموکراتها بودند و آتششان هم سنگين.تا نرفت کلاه خود را برنداشت،برنگشت. گفتيم«اگه شهيد ميشدي…؟» گفت«اين بيت المال بود.»
امیرحسیــن :-)
حاج احمد آمد طرف بچهها.از دور پرسيد«چي شده؟» يک نفر آمد جلو و گفت«هرچي بهش گفتيم مرگ بر صدام بگه،نگفت.به امام توهين کرد،من هم زدم توي صورتش.» حاجي يک سيلي خواباند زير گوشش. ـ کجاي اسلام داريم که ميتونيد اسير رو بزنيد؟!اگه به امام توهين کرد،يه بحث ديگهس.تو حق نداشتي بزنيش.
یاورهمیشه مؤمن
هی میگین رزمنده جانباز مفقود الاثر شهید ! خب میخواستن نرن! کسی مجبورشون نکرده بود که! گفتم:چرا اتفاقا! مجبورشون میکرد! گفت:کی؟!! گفتم:همون که تو نداریش! گفت:من ندرم؟! چی رو؟! گفتم: غیــــــرت و مردانگي.... !! شادی روح رفتگان و سلامتی بازماندگان
امیرحسیــن :-)
احمدم نیا... آقا میگفت ظرف دعایت باید پرشود که برگردی...سوالی دارم... میخواهی بیایی چکار؟... اینجا همه دکتر هستنند و مهندس .... خیلی ها اجتهاد دارند.... خیلیها شهردارند و شهروند افتخاری .... و استاندار...... همه هم میخواهند رئیس جمهور شوند.... اینجا دزدان هم سایت شخصی دارند و میدان نفت و گاز و دانشگاه و دانشجو واستاد و مدرک معامله میکنند...اما حالا که آقا رفته میگویم نیا.... دیگر چشمان ابراهیم منتظرت نیست.... باشد حق با توست.... این تو بودی که منتظر چشمان ابراهیم بودی ... ولی دیگر نباش.... که نور چشم ابراهیم نیز منتظرش نیست.... بار ها به ابراهیمت گفته ام که از چشم تو چشمه هاست در چشم همه.... اما زمانه خشکیست برادر....تا آنجا که ژاله اش هم روح حاجی را طلاق داده .... نیا حاج احمد....نکند بیایی و موازنه قحط الرجال این ام القری جهان اسلام را به هم بزنی.... نکند بیایی و رنگ شهر بازی ات بدهد و آنوقت گرفتار تجارت ریا و مکنت خواهی شد .... و شاید روزی بخواهی رییس جمهور شوی... همین حالا به تو میگویم .... که من به خشونت طلبای مثل شماها رای نمیدم ... حتی به تو فکر نمیکنم... من منتظر تو نیستم....
mehran313
من و توباید پرچم خودمان را آنجا بزنیم....!! در انتهای افق ....!!
امیرحسیــن :-)
برای تهیه مهمات باید حاج احمد متوسلیان رو می دیدم به طرف اتاق فرماندهی رفتم در باز بود ، اما حاج احمد نبود یکی از دوستان گفت: مطمئن نیستم ، اما شاید بدونم کجاست! ... به طرف دستشویی ها راه افتادیم درست حدس زده بود حاج احمد در حالی که سطل آب به دست داشت ، مشغول نظافت دستشویی ها بود داغ شدم رفیقمون رفت تا سطل رو از دستش بگیره حاج احمد یک قدم عقب کشید و به نظافت مشغول شد نگاهی کرد و گفت: یادت باشه! فرمانده هنگام جنگ برادر بزرگتر همه است و در بقیه مواقع کوچکتر از همه...
#حاج-احمد-متوسلیان . . .


12 سال و 11 ماه و 18 روز و 8 ساعت و 28 دقيقه قبلخونی که هنوز می جوشد ...
12 سال و 11 ماه و 18 روز و 8 ساعت و 25 دقيقه قبلهنوزم زنده است ... چه با نامش چه با یادش ... همیشه جاویدالاثر خواهد ماند
12 سال و 11 ماه و 18 روز و 8 ساعت و 7 دقيقه قبل