...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
...غزلواره ...
دیگـرفرصتی بـرای پیامک دادن نیست ...دست واژه ها را می گیرم و به دیدنت می آیـــم دلتنگیت در هیچ پیامی نمیگنجد.
...غزلواره ...
بی همگان به سر شود ... " و من ... خیلی نگران شده ام ... چون دیگر دارد بی تو هم به سر می شود انگار ...
قاصــــدک¸¸.•*¨*•♫♪ ♥
بـایـد آدم ،آدمیـت پیشـه خـویشتـن کنـد/ جـامـه نـامـردمـی مـردانـه دورازتـن کنـد/ باکـرامت هستی خـود را در آمیـزد بـه عشـق /بـردبـاری را جـلای سیـرت خـویشتـن کنـد
آیینه ی خیال
روزی شقایقی آرام قفسی ساخت و نامش را گذاشت "شکنجه گاه" تا در گوشه ای از دنیای کوچکش رنگ عشق را به تصویر بکشد... عشق رنگ باخت! ...و شکنجه گاه زیر خروارها خاک مدفون گردید..... و این پایان ماست........
آیینه ی خیال
یکبار ولی... با نوای سه تارت کوچه را در هم بریز و مرا .....تا بلند بلند برایت بخوانم !... آواز کوچه گردی های شبانه ات را ....خوش به حالت !! تو لا اقل مرا داری.....
آیینه ی خیال
و یکبار بخند ...خنده ات زیباست ...خنده ات آرامش تمام بیقراری هاست.....
آیینه ی خیال
مرا با تو پیوستنی نیست ....پیش از آنکه بشکنی بی صدا بگذر از من ...یکبار ولی مرا به نام صدا کن !! تا بلند بلند گریه کنم حسرتت را....
آیینه ی خیال
تا به حال فكر كردي چرا نيلوفر رو آب مي شكفه ؟ تا به حال به اين گل قشنگ ، كه انگاري يه رازي تو دلشه خوب نگاه كردي ؟ تا به حال زير نور مهتاب به سايه روشن گلبرگاي نيلوفر كه رو آب مي رقصند ،زل زدي؟ مي دوني ماه خاطرشو خيلي مي خواد! اصلا مي دوني چرا ريشه هاي نيلو فر به جاي اينكه تو خاك باشه رو آبه! نه بند زمينه ، نه قفل آسمونه ، تنها و رهاست. مي دوني كه نيلوفر تو بركه هاي آروم و ساكته نه تو رودخونه هاي پر جنب و جوش! وقتي دلت ياد گرفت چه جوري آروم بگيره ، چه جوري ساكت بشه ، رو صفحه زلال و صافش مي توني شكفتن گل نيلوفر رو ببيني. وقتي ديديش يه حسي مثه عشق تو وجودت جون مي گيره . بعد از اون لحظه مثل نيلوفر آب از سرت گذشته واسه هميشه عاشقي.....
آیینه ی خیال
سرزمين مقدس قلبم ...از عطر قدم هاي تو تقدس را به امانت گرفته بود... من عطر نفس ها ي تو را... من عطر قدم هاي تو رامي نوشتم...
آیینه ی خیال
در افتاب سوزان ظهر ...در نگرانیهای شبانه تو وجودم بودی ...تو دریا بودی و مفهومی از اوج ...و این دل مواج سهم من بود ...که با تمام شبهای دنیا به تو تقدیمش کردم.....
آیینه ی خیال
امشب در گذشته خاطراتم کسی وجود دارد ...کسی که تندیس بلور خاطراتم را ...در در دستانش دفن کرده ام.......
آیینه ی خیال
و من فکر میکنم و به یاد میاورم روزی را که گفت: من هستم تو هم باش!... نگاه میکنم من هستم ...اما تو...
آیینه ی خیال
دیروزمان را با غروری پوچ كشتیم ...امروز هم زان سان ، ولی آینده ما راست ...دور از نوازش های دست مهربانت ...دستان من در انزوای خویش تنهاست ...بگذار دستت راز دستم را بداند ...بی هیچ پروایی كه دست عشق با ماست....
آیینه ی خیال
چشمان ما را در خموشی گفت و گوهاست....