...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
matin
از قطار روزهای زندگی عاقبت پیاده گشتم .........پا برهنه گمشده در ایستگاه تو ........عاقبت پس از سالها دویدن از پی خودم ..........آمدم پیاده در کنار تو ....من در ایستگاه متروک روبروی تو .....اولین سلام خیره در میان چشمهای تو .....تا مگر بیابم از نگاهمان رد پای عشق کهنه را .......جز وداع سرد پاسخی نمانده بود .........چشمهایت سخت بیگانه ..............رد پا نمانده بود... آمدم که با تو درد دل کنم ..........ولی پاره های این دل شکسته ام مرهمی نداشت .....گفتگو بس است .........فرصتی برای عاشقی نمانده است...... باز هم سوار بر قطار روزهای زندگی ........در عبور از ایستگاه تو........... من به دنبال یک ایستگاه نو ........حرف تازه ...عشق نو.... من به دنبال یک وجب ........آسمان پر ستاره ام ..............
ßάßάk яєzάiє
ابر بارنده به دریا می گفت من نبارم تو کجا دریایی , در دلش خنده کنان دریا گفت ابر بارنده تو خود از مائی !
ßάßάk яєzάiє
خدایا من اگر بد کنم تو را بنده های خوب فراوان است.........اما اگر تو مدارا نکنی مرا خدای دیگر کجاست؟؟
ßάßάk яєzάiє
حقیقت انسان به آنچه اظهار میکند نیست بلکه حقیقت او نهفته در آن چیزی است که از اظهار آن ناتوان است بنا بر این اگر خواستی او را بشناسی نه به گفته هایش بلکه به نا گفته هایش گوش بسپار
matin
بعضیا هستن زندگی آدم رو بهشت میکنن... اگه یه همچین کسی پیدا کردین، دو دستی بچسبینش
matin
در شبان غم تنهایی خویش عابد چشم سخنگوی توام من در این تاریکی من در این تیره شب جانفرسا زائر ظلمت گیسوی توام. گیسوان تو پریشانتر از اندیشه من گیسوان تو شب بی پایان جنگل عطرآلود من هنوز از اثر عطر نفس های تو سرشار سرور ، گیسوان تو در اندیشه من گرم رقصی موزون . کاشکی پنجه من در شب گیسوی پرپیچ تو راهی می جست. چشم من ، چشمه زاینده اشک ، گونه ام بستر رود . کاشکی همچو حبابی بر آب ، در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود .
matin
عشق راببین که جزایرش را میپیماید از غم به غم ریشه خویش میکارد با دست و آبیاری میکند با اشک وهیچکس این فراگرد روحانی را به درک نمی نشیند من وتو به جستجوی دره ای سبز و دست ناخورده چون جستجوی سیاره ای دیگریم جایی که اندوه به بلوغ در نتواند رسید وجایی که نان زیستن میداند تا بیات و پیر نشود اما دریغا دریغ که عشق آنچنان نبود دریغا که عشق شهری دیوانه بود با جمعیتی که دیوان های خود را سپید نگاه میداشتند...
matin
....................؟ عمری که بی تو می گذرد مرگی است بنام زندگی .....................
matin
الهی،آن که تو را دوست دارد،چگوته با خلقت مهربان نیست...............
matin
من بت نخواهم که مرا بتکده بسیار.................. مستی بیاور که مرا میکده بسیار............... من مست می عشقم و بیمار ..................شهرش بجویم که مرا دهکده بسیار .............
matin
وقتی که تنها هستم همیشه یه احساسی میگه که یکی پشتت هست ولی وقتی بر می گردم می بینم کسی نیست...تازه اونوقته که می فهمم که خدا پشتمه
matin
زندگی "گل زردیست به نام غم مروارید غلتانیست به نام اشک آینه ی شکسته ایست بنام دل .
matin
یه قطراشک از دست من در رفت .. چه اسون دست من رو شد...
matin
اقتدار یک سخن به منطق آن است نه به گوینده آن ...
matin
رویاهایم را در کنار کسانی گذراندم که بودند... ولی نبودند... همراه کسانی بودم که همراهم نبودند ...دلم را کسانی شکستند که هرگز قصدشکستن دل آنها را نداشتم ....و تو چه می دانی عشق چیست.....!! عشق .....: سکـــــــــــــــــــــــوتی است در برابر همه ی اینها....!