...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
آیینه ی خیال
وابستگی عاطفی ...همواره به اسارت ختم میشود ......در حالی که عشق حقیقی..........آزادی معشوق از اسارت است ......
آیینه ی خیال
کدام دست رسیده به دست دلخواهش....... که دستهای پر از درد ما به هم برسند............
آیینه ی خیال
گمان نمی کنم این دستها به هم برسند....... دو دل شکسته در انزوا به هم برسند....... ضریح ونذر رها کن بعید می دانم ........دو دست به زور دعا به هم برسند...........
آیینه ی خیال
و با تو ،.....قلب من ....... تمام لحظه های تلخ پاییز و زمستان را ،........ تمام لحظه های بی تو بودن را ،......... تمام خاطرات سرد و بی روح نبودت را ،...... شبیه قاصدک ،....... در دست های باد می اندازد و دیگر ،...... به آن فصل پر از دلتنگی و سرما نیندیشد !.... تو می آیی بهانه من .........
آیینه ی خیال
تو می آیی بهانه من ، و می دانم دوباره شاخه های خشک احساسم ،.... جوانه می زند ، لبریز از عشق و شکوه زندگی می گردد .....
آیینه ی خیال
تو اینجا نیستی ! تنهای تنها ،.... با سکوتی سخت درگیرم ........و می دانم ، اگر دیگر نیایی ،...... در غروبی سرد و غمبار و پر از تردید ........می میرم .............
آیینه ی خیال
****سایه سکوت را شکست....... آنگاه که تو در کوچه امیدم مهمان شدی ....... ....
آیینه ی خیال
***** برگ هنوز نرفته........ درخت لاغر شد............ دل گیاه .............چه زود تنگ می شود .................
آیینه ی خیال
****باورت داشتم از روز نخست،........ آمدی تا باشی.....، و پر از شعر، پر از همهمه بودی.......، اما، هیچ حرفی نزدی.... پر از گفتن دلدادگیت......، پراز زمزمۀ عشق به دریاشدنت،....... باز حرفی نزدی،......... و فقط خندیدی......، خوب من، میفهمم....... از دو چشمت همۀ حرف تو را،....... بی کلام اینجا باش............. آخر اینجا بودن،....... نیست محتاج صدا........ بودنت با دل من ،......... بی صدا هم زیباست...........
آیینه ی خیال
شب آشیان شب زده .........چکاوک شکسته پر ............رسیده ام به ناکجا ..........مرا به به خانه ام ببر............
matin
می نویسم تا خلاص شوم هی ، گرفتارتر می شوم ..........................
matin
انگار خودم را بلد نیستم، که از هر طرف میروم به تو میرسم! ؛.............؛
matin
امد اما در نگاهش آن نوازش ها نبود چشم خواب آلوده اش را مستی رویا نبود نقش عشق و آرزو از چهره دل شسته بود عکس شیدایی در آن آیینه ی سیما نبود لب همان لب بود اما... بوسه اش گرمی نداشت ...دل همان دل بود اما... مست و بی پروا نبود در دل بیزار خود جز بیم رسوایی نداشت گرچه روزی همنشین جز با من رسوا نبود دیدم آن چشم درخشان را ولی در این صدف گوهر اشکی که من میخواستم پیدا نبود در لب لرزان من فریاد دل خاموش بود ..........