...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
آیینه ی خیال
بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست ..........اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست ..............کاش میگفتی تو چیست ؟ آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست ..........
آیینه ی خیال
دردهای من جامه نیستند....... تا ز تن در آورم چامه و چکامه نیستند....... تا به رشته ی سخن درآورم نعره نیستند....... تا ز نای جان بر آورم........ دردهای من نگفتنی ......دردهای من نهفتنی است.............
آیینه ی خیال
درد.... رنگ و بوی غنچه ی دل است......... پس چگونه من رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن........ جدا کنم؟ دفتر مرا دست درد می زند ورق......... شعر تازه ی مرا درد گفته است........ درد هم شنفته است ..........پس در این میانه من از چه حرف می زنم؟ .....درد، حرف نیست.......... درد، نام دیگر من است........... من چگونه خویش را صدا کنم؟.............
آیینه ی خیال
فرود آ ....ای عزیز دل... که من از نقش غیر تو .......سرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردم ........صفائی بود دیشب ......با خیالت خلوت ما را...... ولی من باز پنهانی ترا هم آرزو کردم ............ .
آیینه ی خیال
چو بستی در بروی من به کوی صبر رو کردم....... چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم ........چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو .........به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم ...........
آیینه ی خیال
باز کن نغمهی جانسوزی از آن ساز امشب ......تا کنی عقدهی اشک از دل من باز امشب ........ساز در دست تو سوز دل من میگوید......... من هم از دست تو دارم گله چون ساز امشب.......... مرغ دل در قفس سینهی من مینالد........... بلبل ساز ترا دیده همآواز امشب ..........زیر هر پردهی ساز تو هزاران راز است......... بیم آنست که از پرده فتد راز امشب.........
آیینه ی خیال
وای ، باران باران ؛ شیشه ی پنجره را باران شست....... از دل من اما........... چه كسی نقش تو را خواهد شست ؟............
آیینه ی خیال
ابر خاكستری بی باران پوشانده آسمان را یكسر ......ابر خاكستری بی باران دلگیر است ........و سكوت تو پس پرده ی خاكستری سرد كدورت......... افسوس......... سخت دلگیرتر است................