...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
آیینه ی خیال
تنهایی ام .....تو را با خودم خواهد برد ..........تا انتها تا بی کران ........باید ببینم چه کسی می تواند رد پای تو را بیابد........ آیا کسی واقعا هست که تو را آنگونه که هستی شناخته باشد.......؟؟؟؟؟
آیینه ی خیال
بازگشتن آرامم نمی کند ......حتی به شعر راه رفتن آرامم نمیکند..... که نخواست همگامم باشدآن دیگری اما ......چه بگویم وقتی زخمها در شعرم متولد میشوند و اندامم در کلمات آرامش مییابند ........تار است کلماتی که به آن دلبستهایم .....سرد است روزهایی که در آن زندگی میکنیم و خبری نیست از مقصدی که پیش رو داریم.............
آیینه ی خیال
وقتي دائم ميگي گرفتارم، هيچ وقت آزاد نميشي.... وقتي دائم ميگي وقت ندارم، بعد هيچوقت زمان پيدا نمي كني..... وقتي دائم ميگي فردا انجامش ميدي،... اونوقت فرداي تو هيچ وقت نمياد .........وقتي صبحا از خواب بيدار ميشيم، ما دوتا انتخاب داريم....... برگرديم بخوابيم و رويا ببينيم،........ يا بيدار شيم و روياهامون رو دنبال كنيم. انتخاب با شماست...
آیینه ی خیال
یه روزی یه روز گاری حرف بین ما نگاه بود....... عشق و نقاشی می کردیم........نقش ما خورشید و ماه بود....... بعد از اون واژه نوشتیم .......جملمون ستاره چین بود......... مثل دریا آبی بودیم.......... معنی زندگی این بود............
آیینه ی خیال
چه کسي مي داند که تو در پيله تنهايي خود تنهايي؟........چه کسي مي داند که تو در حسرت يک روزنه در فردايي ؟......... پيله ات را بگشا ... تو به اندازه يک پروانه زيبايي...........
آیینه ی خیال
خدا را در دلت احساس كن؛ به او توكل كن و قدمهایت را محكم بردار؛ چرا كه وقتی ایمان شكست می خورد ؛.......... ترس پیروزی اش را جشن می گیرد..........
آیینه ی خیال
كبوتر عشق ..........در دلهایی لانه می سازد،.......... كه جغد شوم نفرت در آن راه نداشته باشد...............
آیینه ی خیال
تا خیال دلکشت گل ریخت در آغوش چشم..... صد بهارم نقش زد بر پرده ی گل پوش چشم .........مردم بیگانه را یارای دیدار تو نیست ..........خفته ای چون روشنایی گرچه در آغوش چشم .............
...غزلواره ...
فریادهای عاصی آذرخش ...هنگامی كه تگرگ در بطن بی قرار ابر نطفه می بندد. و درد خاموش وار تاك ...هنگامی كه غوره خرد... در انتهای شاخسار طولانی پیچ پیچ جوانه می زند. فریاد من همه گریز از درد بود چرا كه من، در وحشت انگیز ترین شبها، آفتاب را به دعائی نومیدوار طلب می كرده ام...
...غزلواره ...
چراغی به دستم، چراغی در برابرم: من به جنگ سیاهی می روم...گهواره های خستگی از كشاكش رفت و آمدها باز ایستاده اند، و خورشیدی از اعماق... كهكشان های خاكستر شده را روشن می كند...
...غزلواره ...
پشت دریاها شهری است... كه در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است... شاعران وارث آب و خرد و روشنیاند... پشت دریاها شهری است! قایقی باید ساخت....
...غزلواره ...
دست هر كودك ده ساله شهر، شاخه معرفتی است. مردم شهر به یك چینه چنان مینگرند كه به یك شعله، به یك خواب لطیف. خاك، موسیقی احساس تو را میشنود و صدای پر مرغان اساطیر میآید در باد...
...غزلواره ...
پشت دریاها شهری است كه در آن پنجرهها رو به تجلی باز است. بامها جای كبوترهایی است كه به فواره هوش بشری مینگرند.