...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
somayeh
عمل شودناگهان دست مردراگرفت و درحالی که گریه میکردگفت: «اگر برنگشتم، مواظب خودت وبچهها باش.»مردبالحنی مطمئن ودلداری دهنده حرفش راقطع کردوگفت:«این قدرپرچانگی نکن.»امامن احساس کردم که چهرهاش کمی درهم رفت. بعدازگذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مردپراز ته سیگارشده بود،پرستاران،زن بی حس و حرکت رابه اتاقرساندند.عمل جراحی باموفقیت انجام شده بود.مردازخوشحالی سرازپا نمیشناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شبهای گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بیهوش بود.صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمیتوانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن میخواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد میخواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ میزد. همان صدای بلند و همان حرفهایی که تکرار میشد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد میگذشتم داشت میگفت: «گاو گوسفندها چط
somayeh
بیمارستان و عشق :از لحظهای که در یکی از اتاقهای بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه بیپایانی را ادامه میدادند. زن میخواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش میخواست او همان جا بماند.از حرفهای پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنهاآشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسرکه در دبیرستان درس میخواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یکتلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانهشان زنگ میزد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده میشد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمیکرد: «گاو و گوسفندها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون میروید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درسهاچطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر میشود. بزودی برمی گردیم...»چند روز بعد پزشکها اتاق عمل را برای انجام عملجراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق ع
...غزلواره ...
جان به لب شدن با تو را ... چون جان دوست می دارم ... جانم باش ...
...غزلواره ...
در رویای شیرین داشتن تو ...هر چند محال ... لحظاتم لبریز از باران و بوی یاس وینفشه ست ....
آیینه ی خیال
آنکه بی باده کند جان مرا مست .......کجاست ؟!
آیینه ی خیال
و نبض ِ سکوت است که ........تند میزند.......!!
somayeh
خدایابیاباهم قدم بزنیم باران ازتوسیگارازمن
❤داداشـــــ دنـــبـالـر❤
توسط موبایل در
عاشقانه زیستن
هر آدمی تو زندگیش یه بی معرفت داره که اون بی معرفت دوست داشتنی ترین آدمای روزگاره بی معرفت ، به یادتم
❤داداشـــــ دنـــبـالـر❤
توسط موبایل در
عاشقانه زیستن
در این دنیای امروزی به هرکسى “وابسته” مىشى باید به این هم عادت کنى که یک دفعه “وا” مى دهند و پرونده عشق “بسته” مى شود
آیینه ی خیال
هیچ سازی زنده نخواهد ماند اگرانگشتی آن را به آهنگ نرساند .......انگشتانت را از گیسوانم دورنکن ......که هر تارمویم آهنگی ازتوست..........
Javad 73
کاش وقتی اسمان ابری است چشم را با اشک باران تر کنیم کاش وقتی که تنها میشویم لحظه ای را یاد دیگر کنیم...
آیینه ی خیال
من ریشه در شقایق پر خون .........نشاندهام...............
آیینه ی خیال
وقتــــــــی حس میکنــــــــم نفــــــــــس میکشی جایی در این کره خاکـــــــــــی ......تـــــــــــو نفس میکشی و من نفـــــــس میکشم از همان نفس هایـــــــت هوایتــــــ .....بویتــــــــ ..... برای زنده ماندنم کافیــــــــست!!!